یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم!...

چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور «لؤلؤ شاهوار»

بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد

تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین

سعدی
/ 2 نظر / 8 بازدید
ماشا

سلام دوست من. نوشته هایت دلنشین و احساسی است.برایت همیشه و همه جا بهروزی و پیروزی آرزو دارم. به دیدارم بیا و نوشته هایم را بخوان ونظرت را بنویس. با تبادل لینک چطوری؟ خبرم کن.

یاس

[چشمک]سلام عزیزم از وبت خوشم اومد همین طور از تجربه طولانیت امید وارم به ماهم سر بزنی و به تازه کارها هم کمک کنی نظر یادت نره