پراکنده هایی از این روزها

١- چند روز پیش همسایه فهمیدیم همسایه دیوار به دیوارمون که یک خانم مسن سیاه پوست از جاماییکا بود فوت کرده. اگرچه سابقه کنسر داشت ولی خیلی خوب و سرحال بود و هنوز چند هفته پیش بود که دم در تا از پنجره من و باران را دید اومد بیرون و من حالشو پرسیدم و گفت خوبه. چند روزه دارم به زندگی و مرگ فکر می کنم وبه اینکه چقدر مرگ پیچیده و نفرت انگیز است.  و چقدر زندگی سست و بی بنیاد و کوتاه است.

٢-    امروز یک آقایی رو ملاقات کردم که دخترش تازه به دنیا اومده بود. می گفت برای دخترش سندرم داون تشخیص دادند و هنوز در بیمارستان هست وچند تا مشکل دیگه هم داره مثل سوراخ در دریچه قلب و عدم کنترل ادرار. وقتی اون حرف می زد قلب من درد گرفته بود و نمی دونستم چه جوری احساس همدردی کنم . می گفت بچه اولشون هست و  خودش و خانمش هر دو نسبتا جوان بودند و هرگز فکر نمی کردند این چنین مشکلی پیش بیاد. اینقدر روحیه این آقا خوب بود و با یک عشقی از دخترش حرف می زد که کلی در باطن احساس ناراحتی می کردم. واقعا اگه ما روزی هزاران بار خدا را شکر کنیم کم است و بعد یادم اومد نیم ساعت قبل که با تلفن با یکی از دوستان صحبت می کردم داشتم از کم خوابی باران شکایت می کردم. واقعا که انسان عجب موجود ناسپاسی است.

٣- ما هم مثل همه ایرانیان حوادث این روزهای ایران رو دنبال می کنیم و نگران هستیم.  من که اساسا  نه اهل سیاست هستم و نه طرفدار هیچ گروهی @ داشتم امروز فکر می کردم این روزها در تاریخ چگونه ثبت خواهد شد و آیندگان چه قضاوتی خواهند کرد؟

۴- این چند روز دو تا خانم که یکی پروفسور نورولوزی بود و شاگردش از نروز اومده بودند تا تکنیکهای لب مارو یاد بگیرند. وقتی بهشون گفتم دخترم تقریبا ١١ هفته زود به دنیا اومده خانم مسن تر گفت پسر اول من هم ١٠ هفته زودتر به دنیا اومده و الان بیست سالشه و اون خانم دیگه هم که دخترش ٢ سالش بود گفت دخترش ۶ هفته زودتر به دنیا اومده. میگفتند خیلی از همکارهای دیگرشون هم بچه شون زود به دنیا اومده  و یک تحقیق در کشورهای اسکاندیناوی نشون داده که خانمهای پزشک چون فشار و استرس کاری بالایی دارند درصد تولد نوزاد نارس در بین اونها زیادتر است. 

اگرچه خدا رو شکر دخترم صحیح و سالم و از نظر رشد در حد استاندارد سنش هست ولی همیشه با خودم احساس گناه می کنم که چرا دخترم زود به دنیا اومد و آیا سفر هوایی طولانی من برای شرکت در کنفرانس  دو ماه از قبل از تولدش سبب اون شد و این حرفها یک کم سبب آرامش میشه .

۵- این روزها باران کلی با خودش و با ما به یک زبان عجیب حرف می زنه و انتظار پاسخگویی هم داره . این خانم کوچولو ی ما خیلی هم خندان است و خیلی هم بد غذا. از هر غذایی که طعم لیمو بده بدش میاد. عاشق دسر شکلاتیش هست و از میوه ها هم انبه و هندونه خیلی دوست داره. خیلی هم حساس. از صدای گربه به شدت می ترسه  و شروع به گریه می کنه ( البته صدایی که باباش تولید می کنه ) و عاشق صدای قناری.

۶- ٢ هفته خیلی پرکاری پیش رو داریم.

٧- لحظه دیدار نزدیک است.

٨- کاشکی حوصله داشتم و البته از همه مهمتر وقت تا یک کم زیباتر بنویسم . ولی همین بهتر از هیچ برای ثبت این روزها.

 

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
دلبند

خانم دکتر عزیز دلم برای شما و باران تنگ شده بود. خیلی ببوسیدش. می بوسمتون.[ماچ]

قلب خوشبخت

fekr mikonam un exactly e akhari ke baram neveshty daghighan exactlybud bi eghragh, mibini chegahdr khoshhal mishim ba in hes haye baraye digaran sade bebus shirin asale mano

قلب خوشبخت

rasty khanum gol bishtar benvis baramun , kheyyli neveshte hato dust daram mamane movafagh

گلامور

سلام تازه با وبلاگتون آشنا شدم...از وبلاگ قلب خوشبخت...چندتا از نوشت هاتون رو خوندم و یه حس خوب بهتون پیدا کردم...