عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه برآندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم


مهدی اخوان ثالث ، اسفند 1343

دیشب رفتم و خوابیدم. یکسره تا صبح بجز یکبار که صدای گریه باران می آمد و باباش داشت براش شیرشو درست میکرد و من دوباره رفتم خوابیدم تا نزدیک ٨ . اینقدر خسته بودم که تمام مدت حتی یکبار هم تکون نخورده بودم و وقتی بیدار شدم کلی بدنم درد میکرد. بعد از صبحانه اومدم یک کم دور و برو مرتب کنم که به یک نیمه خونه تکونی تبدیل شد و نزدیک ساعت ۴ تموم شد. کلی هر دو خسته شده بودیم. بعد هم که نهار و شستن ظرفها. وقتی بالاخره از صبح نشستم ساعت ۶ شده بود و از خستگی روی مبل به یک خواب عمیق فرو رفتم و بیدار که شدم ساعت ٩ بود. بعدش هم شیفتمون با هابی جان عوض شد و الان اون خوابیده. نمیدونم چرا این اینقدر ضعیف شده ام و زود خسته میشم. خیلی زود.  بهرحال سنت خونه تکونی رو بطور ناقص هم که شده اجرا کردیم. چقدر آدم آشغال جمع میکنه ! دوست دارم نصف این وسایل و لباسها و کتابهایی که دیگه استفاده نمیکنم رو بریزم بیرون....با این همه کار و شلوغی و ددلاینهای مختلف کی وقت میکنه خانه تکونی اساسی انجام بده اونم با یک بچه کوچک  !!!

همون چند ساعتی هم که عمیق میخوابم اینقدر نگران بارانم که همش کابوس میبینم و هی وسط خواب از خواب می پرم. در درون نا آرامم.

هفته دیگه باران پنج ماهگیش تموم میشه و وارد ۶ ماه میشه.  همش فکر اینم که آیا فعالیتهای تکاملیش خوبه یا نه !  به شکم که هست سر و گردنشو بالا میگیره ولی اذیت میشه و عصبانی میشه ولی توی بغل گردنشو خوب میگیره و به دور بر نگاه میکنه . اخیرا هر چیزی رو میگیره و میخواد تو دهنش کنه وتوی زمین بازیش مدام با عروسکهای اویزون دعواش میشه وقتی از دستش در میرند و جیغ میکشه. انگار حرفهامونو دقیقا میفهمه و با زبان خودش جواب میده و البته وقتی تنها هست بیشتر حرف میزنه . وقتی جلوش میری بیشتر میخنده و دوست داره همش باهاش بازی کنی.   ددی جانش هم که اینقدر دخترشو دوست داره که گاهی اوقات مامانشو ایگنور میکنه و در مورد بچه داری ازش اشکال میگیره که کلی دل مامانش بعضی وقتها میگیره  .....

چقدر خوبه آدم حتی یکی دو تا دوست خوب کنارش داشته باشه . فکر که میکنم  اینجا بجز دو سه تا دوست خوب که واقعا دلسوزند ولی   از نظر سنی مسن تر هستند و در مایه های پدر و مادر و دو سه تا دوست عزیز دیگه که اینجا نیستند @ بقیه به ظاهر دوستان در  اینجا یا دوست دارند تمام جزئیات زندگیتو بدونند بدون اینکه یک کلام از خودشون بگند @ یا خیلی روحیه رقابتی دارند و یا وقتی باهاشون هستی  حس حسادت رو حس میکنی ( حالا به چی رو نمیدونم ؟؟) و بعد در انتها فکر میکنی تنها بمونی بهتره ! چرا اینطوریه ؟ خیلی بده @ نه ؟

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
مامی هانی

من هم تازه دیروز یه کمی خونه تکونی کردم.. افتاب که در میاد معلوم میشه چقدر خونه کثیفه.. همه ش دلم میخواد خونه رو عوض کنیم تا به این بهونه یکم از این اسبابها رو بندازیم بیرون.. البته خوشبختانه وقت ندارم برم خرید و فعلا یه چند ماهیه چیزی اضافه نکردم# همین هم خوبه.. من و بابی هم تو این چند ساله سر دو چیز حسابی کلامون میرفت تو هم # یکی وقتی میخواستم امتحان رانندگی بدم و یکی هم وقتی عسلی کوچیک بود سر بچه داری.[نیشخند] خوبی بچه داشتن اینه که اینجا ادمهای زیادی رو بواسطه بچه ها میبینی.. برا من که اینطور بود و خدا رو شکر یه دوست خیلی خوب از همین طریق پیدا کردم که واقعا وجودش برام نعمتیه... تعطیلات خوبی داشته باشی[قلب]