ازغربتی به غربتی ....

I will place my heart in my suitcase
I will pack up my vases of flowers
I will leave the city of ugly angels
to continue my destiny
A city lost in the fog of envy
whose people never smile....

دلمو تو چمدونم میذارم ، گلدونای گلمو بر میدارم برای ادامه ی این سرنوشت ، میرم از شهر فرشته های زشت که تو دود کینه ها گـُمه ، لب آدماش چه بی تبسمه شهری دست هر دقیقه خنجره ، غنچه ی ترانه اینجا پر پر ه توی غربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم از آواره رو دوباره در به در کنم وقتشه این وقتشه که جا بذارم خاطره های تلخمو وفتشه از این جا برم ، وقتشه که خطر کنم دنبال یه باغچه ی صمیمی ام ، دنبال اون حسّای قدیمی ام حس بو کردن بارونِ بهار ، گم شدن تو عطر خاک بی قرار برگای تقویم و اونجا می شمارم ، گـُلامو تو خاکِ اون جا میکارم خاکی که اگرچه خاک خونه نیست ، اما توش دغدغه ی زمونه نیست ازغربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم وقتشه این آواره رو دوباره در بدر کنم وقتشه که جا برم ، وقتشه که خطر کنم وقتشه که از اینجا برم وقتشه که خطر کنم ....

/ 0 نظر / 11 بازدید