امروز هشتمین سالگرد عقدمون بود. انگار همین دیروز بود ٬ یک روز آفتابی شهریورماه در مشهد....  این روزها اینقدر درگیر کار و بیمارستان و نگران کوچولومون هستیم که فرصتی برای جشن گرفتن سالگرد ازدواجمون نشد . حالا انشاا... هر موقع دخترمون به خونه اومد٬ یک جشن خانوادگی می گیریم ٬بقول انگلیسیها حالا ما دیگه کاپل نیستیم و فامیلی هستیم !!!!

 فردا برابر با روزی است که  من هفت سال پیش اولین بار وارد این جزیره بارانی شدم. چقدر توی این شش سال تغییرات در زندگیمون رخ داده . هفته پیش با یکی از اولین دوستام در اینجا که یک دختر اسپانیایی است ٬ صحبت می کردیم و اون می گفت یادت میاد اولین باری که تو دانشگاه همدیگرو دیدیم ؟ فکر می کردی ۶ سال دیگه درست تموم شده باشه و اینجا تو دانشگاه کار کنی و از همه مهمتر یک بچه هم داشته باشی ؟!! و واقعا که آدم مسیر زندگیشو می تونه پیش بینی کنه ٬ ولی اینکه در چه موقعیتی در آینده هستی رو نمیتونه تجسم کنه ٬ مثلا ۶ سال دیگه در چه موقعیتی هستیم ؟ امروز که بین دو تا بیمارستان در حال رفتن بودم یا بعبارت بهتر اینقدر با سرعت راه می رفتم که مثل دویدن بود تا قبل از مریضم به اتاقم برسم ٬بیاد  چند هفته پیش  افتادم که از شدت درد بخیه ها نمی تونستم راه برم و داشتم با خودم فکر می کردم  انسان عجب موجود عجیبی است و اینکه چقدر حوادث روزگار و  زندگی آدمو قوی می کنه ٬به چند هفته پیش فکر می کردم که می ترسیدم حتی دختر کوچولومو لمس کنم و حالا فقط دوست دارم تمام وقت کنارش باشم و بغلش کنم....چقدر روزهای سخت و استرس سایی رو پشت سر گذاشتیم و حالا که فکر می کنم می بینم چقدر حتی با  یک ماه پیش فرق دارم ٬ الان یک مامانم که تمام فکر و ذهنم و حتی تمام رویاهای خوابم ٬ یک فرشته کوچولو شده . همیشه من عاشق بچه ها و بخصوص بچه های خیلی کوچیک بودم ولی فکر نمی کردم که  اینقدر دختر کوچولومونو عاشقانه دوست داشته باشم ٬ الان کلی دلم برای خودشو و بوش تنگ شده ٬ و مدام دلم برای لحظه هایی تنگ میشه که بغلش می کنم و فوری آروم میشه و بعد از نگاههای کنجکاوانه به اطرافش و مطمئن شدن از اطرافش ٬ مثل یک فرشته آروم میخوابه و لذتی بیشتر از این نیست .....

 امشب اولین شب احیا در اینجاست و من چقدر دلتنگ شنیدن ادعیه و مراسم این شبها هستم ٬ کاشکی حداقل این ماهوارمون کار می کرد ٬ ولی هنوز این درخت خانه همسایه سبز و استوار است و باد پاییزی هنوز برگهاشو کم نکرده تا ماهواره ما امواجو بگیره !

 خدایا هزاران مرتبه شکر به خاطر همه چیز ....

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
عسل بانو

salaam, ee! man hamash miomadam inja on taghvim bala ro check mikardam bebinam key be donya miyaad ke behet tabrik begam vali zaheran az ghafeleh aghab mondam [ناراحت] anyway, cheshmet roshan khanomi. movazebeh khodet va dokhatreh khoshgelo kocholot bash.[گل]

میترا

salam , khili mamnoon khanoom, yes, you are right, she was due to born at the end of october but she was born very early last month, It was very stressful & difficult time for us , actually the most dreadful moments of my life but thanks God, she is doing fine now, although she is still in NICU hospital. Anyway, thanks alot.

سمانه اسماعیلی

سلام خانم توکلی تولد کوچولوتون رو تبریک میگم.[گل]

میترا

خیلی ممنون خانم اسماعیلی . ( ببخشید من این روزها حافظه ام خوب کار نمیکنه , شما خانم اسماعیلی هستید که من پارسال جلسه دفاع پایان نامه فوق لیسانستون باهاتون آشنا شدم ؟ ) بهرحال متشکرم از تبریکتون .

سمانه اسماعیلی

سلام نه من الان دانشجو کارشناسی اپتومتری هستم و از طریق عمو(دکتر اسماعیلی)و مامان(همکار مادرتون)و بچه ها توی دانشکده با شما آشنا شدم و اتفاقی بلاگتونو اینجا دیدم. من تصمیم دارم تحصیلاتمو خارج از کشور ادامه بدم ممنون میشم اگر راهنمایی ام کنید راستی واقعا کوچولوی نازی دارید.