امروز خونه یکی از دوستان دعوت بودیم . چند تا مهمون دیگه هم بودند. یکی از مهمونها دو تا پسر نازنین داشتند. شنیده بودم که پسر کوچولوشون که ۵ سالش هست دو -سه سالیه بخاطر سرطان خون تحت درمانه . ولی وقتی وارد شدند هرچی گشتم متوجه نشدم کدومشون هست. با خودم فکر کردم شاید اونو نیاوردند. تا اینکه در میان صحبت پدرش به موضوع اشاره کرد و من متوجه شدم این آقا پسر قشنگ و توپولی و با نمکی که روبروم نشسته و از وقتی وارد اتاق شدند عاشقش شدم همون پسر است. کلی توی دلم رو غم گرفت ولی اصلا قابل باور نبود که این پسر شاد و پرانرزی تحت درمان شدید شیمی درمانی هست. سر میز شام کنار من نشسته بود. به باران شیشه شیرشو دادم ولی نخواست و بعد هم خواستم خودم شام بخورم که با اون لهجه خیلی غلیظ انگلیسیش گفت فکر کنم بی بی تشنه اش هست. تو دلم تعجب کردم که اینقدر حواسش جمع هست . بعد کلی حرف زد که بی بی باید چه نوشیدنی بخوره. اومدم یک کم از سوپ خودم  به باران بدم که گفت نمیخوای پیورش کنی ؟ که بهش گفتم نه. اینقدر خوشحال بود که باران داره سوپ میخوره. بعد رفتم برای باران غذای خودشو آوردم. می پرسه چقدر شیشه رو باید بخوره و من می گم نصفشو . می گه من جلوش ادا در میارم تا حواسش پرت بشه و همشو بخوره ! جان . بعد خودم شروع کردم به خوردن . می بینم با برادرش که ۴ سال ازون بزرگتر هست دارند میخندند و یک چیزی بهم می گند. فکر می کنم دارند به لهجه انگلیسی من میخندند.  کوچیکه فارسی حرف نمیزد و لهجه انگلیسیش خیلی خیلی سخت بود. ازشون میپرسم چی شده ؟ کوچیکه میگه  چرا اینقدر بی بی یعنی باران به من  نگاه می کنه؟  میگم شاید دوستت داره و ازت خوشش اومده ! می گه راست میگید؟ می گم معلومه !و حالت خجالت و شادی رو توی چهره اش می بینم. بعد از شام هم به من می گه من و برادرم مواظبش هستیم و باهاش مشغول بازی میشند. و حتی اون گیمهای دیجیتالشونو میزارند کنار و مثل باران چهار دست و پا راه میرند. وقتی هم میخوایم بریم یک دفعه ای دو تایی شون می دوند و میاند بوسم می کنند. چقدر مهربون. بعد به کوچیکه که اومده با بی بی هم خداحافظی کنه مامانش میگه بی بی رو بوس کن . اون هم خجالت میکشه و فرار می کنه. وای باورم نمیشه یک پسر ۵ ساله اینقدر ناز و کیوت و عاقل باشه. من که عاشقش شدم. خدا برای پدر و مادرش حفظش کنه و   انشا... زودتر حالش خوب بشه و شفا پیدا کنه. وقتی بوسم کرد چیزی نبود که اشکام بریزه اگرچه خیلی غیر مترقبه این کارو انجام دادند.

چقدر رانندگی در این شبهای سرد کزیسمس جالب و لذت بخش است. از کنار خونه ها رد میشی با کلی تزیینات زیبا و چراغهای نورانی و کاجهای کریسمس که از داخل خونه میدرخشند.  من هم با دیدن این چراغکهای درخشان و آشپزخانه پر تلالو نیجلا که دیروز دیدم امروز وسوسه شدم و  رفتیم و کلی با هابی جان از این سیم و چراغها خریدیم . ولی حالا پشیمون شدم  برای این همه پول خرج کردن الکی و بجز دوتاشون بقیه رو فردا میخوام برگردونم. من از این به بعد تصمیم دارم سنجیده خرج کنم و به عبارتی به روزه اقتصادی بخصوص که اپلیکیشن Money Wise رو ایفونم نصب کردم !!!!!!

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
سعیده

آخی الهی نمیدونی چه حالی شدم. از یه طرف خیلی ناراحت که به این سن کم تین همه درد براش زیاده از طرف دیگه از تربیتش خوشم اومد من هم عاشق این چیزای کریسمس شدم. راستی منظورت رو هم از پست قبل نفهمیدم دوست جون بوس