آدم در نهایت عادت می کند به "همیشه عابر بودن". سعی می کند که خیلی زیاد دل نبندد به ،چه می دانم ، اسبابُ بساط زندگی، کتاب ها و این قضایا. آنچه سخت است این وسط دل کندن از آدم هاست. دل بستن __ به قول آقایی __ آسان است و همگی نیاموخته بلدیم دل بستن را ،ولی کسی دل کندن را به ما یاد نداده ...

درخت ارغوان(نامه هایی از پراگ) __ پرویز دوائی "

×××

رنجشی نیست آدم‌ها همینند
خوبند ولی‌ فراموش کار
می‌آیند...می‌ مانند...می روند
مثل مسافران کاروان سرا
مثل ازدحام بی‌ انتهایِ یک خیابان
...
کسی‌ برایِ بودن
نیامده ... نمی‌‌آید

" نیکی فیروزکوهی "

×××

گاهی سرنوشت چنان خشن ضربه می زند که یک ذره خیال بافی برای نرم کردن آن کفایت می کند. جایی که زندگی خلاصه می شود در کارهای پوچ تکراری در دوازده ساعت کار بی وقفه بین همکارهای آدم آهنی...
شادی در همه چیز پنهان است باید موفق شویم بیرون اش بکشیم....

" ده فرزند هرگز نداشته ی خانم مینگ __ اریک امانوئل اشمیت

×××

احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا...
اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همه‌ء آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. 

" گابریل گارسیا مارکز "

 

   + Passenger - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳