الهی! عاجز و سرگردانم، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم.
الهی! چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم، آه ازین علم نا آموخته، گاه در غرقم ازو، گاه سوخته. 
الهی!
همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
الهی! حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.

الهی! نزدیکت نشان می‌دهند و دورتر از آنی و دورت می پندارند و نزدیک‌تر از جانی.......!!!!!

خواجه عبدالله انصاری

 

اتفاقی چند تا از نوشته های یکی دو سال پیشم رو میخوندم و با خودم فکر میکردم اون دختری که اینها رو نوشته کجا رفته؟ باید پیداش کنم ...دلم براش تنگ شده !!

   + Passenger - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳