سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .....

باز شب آمد و شد اول بیداری ها
من و سودای دل و فکر گرفتاری ها
 

شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراری ها

در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟
که کشیدیم درین مرحله بس خواری ها

دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک
حیف از آن کوشش و طی کردن دشواری ها

نوجوانی به هوس رفت و از آن بر جا ماند
تنگی سینه و کم خوابی و بیماری ها

سرگذشتی گُنه آلود و حیاتی مغشوش
خاطراتی سیه از ضبط خطاکاری ها

کور سویی نزد آخر به حیات ابدی
شمع جانم، که فدا شد به وفاداری ها

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

روحشان شاد و یادشان جاودانه باد

 

   + Passenger - ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳