" یک چیزهایی پایه های زندگیت را می سازد یک خاطراتی...پائیز پشت در است، تق تق،صدای در زدنش میآید، صدای هو هو بادش حتی...آخرین روزهای شهریور همیشه بوی بچگی و بوی مدرسه میدهد. همان سالها که دیرتر میگذشت، همان سالها که آرزوها کوچک اما دست یافتنی بود، همان سالها که میشد آرامش را توی ایوان خانهء پدری پیدا کرد و دلخوشیها فقط به اندازه یک عروسک پارچه ایی بود، شاید هم قد یک توپ پلاستیکی راه راه...آن سالها، ما بچه ها توی حیاط کوچک مدرسه جا می شدیم، اما حالا دنیا برایمان کوچک شده، آنقدر کوچک که جایی برای نشستن نیست، شاید باید خوب نگاه کرد جتما چیزهایی هست که ارزش ایستادن داشته باشد، ارزش اینکه زندگیت را حبس کنی توی چهار دیواری خاطرات بادها و یادها...فصل دارد عوض میشود فردا به هر حال روز دیگریست، زندگی هنوز ارزش زندگی کردن دارد، به خاطر همین چند دقیقه خاطرات کوتاه گاه به گاه، همین خاطرات پاییز، همان خاطرات مدرسه....فقط حواست باشد، زمانی نمانده، یادت نرود ساعتت را به وقت پاییز کوک کنی.. "- از رونوشته های من 

   + Passenger - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢