ازغربتی به غربتی ....

I will place my heart in my suitcase
I will pack up my vases of flowers
I will leave the city of ugly angels
to continue my destiny
A city lost in the fog of envy
whose people never smile....

دلمو تو چمدونم میذارم ، گلدونای گلمو بر میدارم
برای ادامه ی این سرنوشت ، میرم از شهر فرشته های زشت 
که تو دود کینه ها گـُمه ، لب آدماش چه بی تبسمه شهری
دست هر دقیقه خنجره ، غنچه ی ترانه اینجا پر پر ه توی
غربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم از
آواره رو دوباره در به در کنم وقتشه این
وقتشه که جا بذارم خاطره های تلخمو
وفتشه از این جا برم ، وقتشه که خطر کنم
دنبال یه باغچه ی صمیمی ام ، دنبال اون حسّای قدیمی ام
حس بو کردن بارونِ بهار ، گم شدن تو عطر خاک بی قرار
برگای تقویم و اونجا می شمارم ، گـُلامو تو خاکِ اون جا میکارم
خاکی که اگرچه خاک خونه نیست ، اما توش دغدغه ی زمونه نیست
ازغربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم
وقتشه این آواره رو دوباره در بدر کنم
وقتشه که جا برم ، وقتشه که خطر کنم
وقتشه که از اینجا برم وقتشه که خطر کنم ....

   + Passenger - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢