نوشته های آخر سالی

  •  بالاخره در میان این همه مشغله کار و درس و امتحان و همه چیز - همت کردم و موفق شدم امروز یک خونه تکونی نسبی انجام بدم  و حداقل کمی از سنت رو ادا کرده باشم و حالا یک آشپزخونه تمیز و نسبتا درخشان داریم ( به بقیه خانه هم دست نزده ام !!) گلهای سنبل پشت پنجره آشپزخانه ام هنوز گل نداده اند و دوست دارم فردا چند شاخه جدا سنبل و یک دسته نرگس بخرم تا خانه بوی بهار بگیرد....  پامچالهای توی باغچه هم باید از گلدانهایشان در بیایند و در خاک کاشته شوند. پیازهای سنبل و نرگس  همه سبز شده اند و همین روزهاست که همه گل کنند - خلاصه که بوی عید و بهار میاید....  
  •  از  ماهها پیش برای تعطیلات نوروزی سفر به اسپانیا رو برنامه ریزی کرده بودیم که از آنجا که همچنان اثری از گذرنامه هایمان نیست مجبور شدم هتل رو فعلا کنسل کنم و  بگذارم برای فرصتی دیگر  ... امروز هم قرار بوده مثلا در یک کنفرانس  در آلمان با استاد گرامی باشم  .... ولی از آنجایی که مدتهاست سفر نرفته ایم و همگیمون خسته ایم و وقت تعطیلی مدارس هم هست برای چند روز یک کتیج زیبا اون سر دیگه کشور یک جایی کنار دریا گرفتم و بعد از امتحانم چند روز میریم اونجا و از همین حالا نمیتونم صبر کنم ...
  •  دیگه اینکه اولین دانشجوی دکترایم دو هفته پیش امتحان نهایی PhD شو داد و با موفقیت تموم کرد و دانشجوی دیگم هم دیروز امتحان سال اولشو داد و اون هم با موفقیت وارد مرحله بعدیش شد.  بعنوان یک استاد راهنما دیدن موفقیت دانشجوهات خیلی حس خوبیه ...
  • هفته آینده یک امتحان فلوشیپ خیلی مهم دارم و کلی نگران هستم ( در واقع نگران هم نیستم . هیجان دارم ولی یک هیجان غریب ... ) و بعد از اون هم باید خودمو برای دو تا امتحان باقی مانده آماده کنم . بعد یک کنفرانس هم در آمریکا هست که سخنرانی دارم و بعد هم آماده کردن سخنرانی کنفرانس اینجا که تازه متوجه شدم 1.5 ساعت هست و اون هم اولین سخنرانی افتتاحیه کنفرانس - باید خیلی خوب باشم ... و این حس استرس ایجاد میکنه...
  • از احوالات این روزها اینکه هیچ حال و حوصله خاصی ندارم و حس رکود  و افسردگی خاصی حاکم شده است...
  •  راستی ننوشتم اینجا که سمت  دانشیاری دایمی خوب در یک دانشگاه خوب در یک شهر زیبا اون سر دنیا به من داده اند و  با اینکه باید کلی هیجان زده باشم هنوز هیچ احساسی ندارم ..... 
  • کتاب Lean In چند روز پیش به دستم رسید و تقریبا بیشترشو دیشب خوندم ( فکر کنم 2-3 فصلش باقی مونده) . اینقدر جالب و پر از نکات کاربردی هست که همش زیرشون خط میکشیدم.   ولی داشتم فکر میکردم تمام حرفهای نویسنده  کتاب درست هست ولی در مورد حداقل خود من دلیل عدم موفقیت و پیشرفت فقط به خود من و عملکرد خودم مربوط میشه ... چون در تمام مراحل پشتیباننده ترین مردان ( از پدر و برادر و همسر گرفته تا استاد و مشاور و راهنما و رییس) در کنارم بوده اند.  شاید به  تواناییهایم ایمان نداشته اند و مهمتر اینکه خودم نخواسته ام ... باید بیشتر فکر کنم و بقیه این مطلب رو بنویسم.  فکر کنم قبلا نوشته بودم ولی شنیدن دوباره این سخنرانی شرلی سندبرگ در TED  مفید هست.
  • هفته پیش یک شب با 7 تا از مامانهای دیگه همکلاسیهای باران شام رفتم بیرون. اون هم خیلی دیر وقت و تقریبا 11.30 شب رسیدم خونه ... (تازه آدرس رو هم چک نکرده بودم و اشتباهی به یک رستوران دیگه رفتم و بعد متوجه شدم یک رستوران ایتالیایی دیگه در یک محله دیگه با همین نام هست و بعد تو اون بارون و تاریکی و بدون satnav با کلی زحمت اون رستوران دیگه رو پیدا کردم و همش فکر میکردم امشب صحیح و سالم و بدون تصادف به خونه برگردم خیلی عالیه !!..) . شب نسبتا خوبی بود. برای کسی مثل من که خیلی بندرت فرصت مراودات اجتماعی رو داره  حس خوبی بود بعد از مدتها با چند خانم دیگه بشینم و یک کم از مدرسه و معلمهاش غیبت کنیم و بخندیم ....
  •  چند روز پیش جلسه دیدار با معلم باران را داشتم. از پیشرفت باران راضی بود اگرچه که همچنان شخصا از دستخطش ناراضی هستم. ولی در spelling و phonics numberingو  reading به نسبت خیلی خوب هست.  از همه مهمتر از رفتار باران خیلی راضی بود و اونو باادب ترین شاگرد کلاس خوند. این هم چند تا از جملات معروف  خانم کوچولوی خانه ما:

- Mummy, please email me  - I believe this is my opinion- I want to be a leader

Lets pretend that we know how to play -   و خلاصه که دخترک کوچولون داره به یک خانم کوچولوی با ادب تبدیل میشه ...

  • سال نو پیشاپیش مبارک . امیدوارم همگی از جمله خودم و خانواده ام و دوستان عزیزم سال نو و سرشار از شادی و سلامت و موفقیت پیش رو داشته باشیم. این پیام نوروزی هم جالب بود:

  • Happy NOROOZ, I hope you always be PIROOZ, happier than
    DIROOZ, luckier than EMROOZ and blessed HAROOZ. Saleh no mobarak

   + Passenger - ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱