تا بدانجا رسید دانش من ٬که بدانم همی چند که نادانم....

دیشب فکر میکردم چقدر چند سال پیش وقتی ایران بودم شجاع و با اعتماد به نفس بودم٬ حالا بعد از چند سال مداوم درس خوندن ٬ اینهمه کنفرانس و سخنرانی٬ سه سال درس دادن در اینجا برای دانشجویان دوره لیسانس ٬ حالا که در انتهای دوره PhDهستم ٬ اعتماد بنفس کافی رو برای تدریس ندارم ٬ اصلا فکر میکنم در مورد رشته و کارم به فارسی نمیتونم حرف بزنم ٬ و البته یکی از معایب دوره دکترا اینه که : You know more and more about less and less!!!! و البته هر روز که میگذره بیشتر میبینم که هیچی نمیدونم ٬ بقول ابن سینا :"تا بدانجا رسید دانش من ٬که بدانم همی چند که نادانم" ٬ حالا میبینید چرا فکر میکنم وقتی ۲۲-۲۳ سالم بوده ٬خیلی شجاع بودم و با چه اعتماد به نفسی تو کلینیک سر کلاس میرفتم ٬ حالا که فکر میکنم خودم خنده ام میگیره ٬ وقتی یادم میاد چقدر تازه دانشجوها ازم حساب میبردند .....هنوز راه درازی مونده و کلی هنوز باید کار  و تلاش کنم....

 

PS,  I decided not to  think about my future job and expect something anymore . I try & do all of my best ,but I shouldn't be disappointed if I couldn't . Inshallah, everything 'll be ok with God’s grace ,my  destiny and the help of my family and supervisior. But from today, I'm just concentate on my papers and will not think about Post-doc and research fellow position. It's really true that  expectation is the root cause of all sorrow. So I don’t want to expect it and then be sad. If it happens, it happens, and if it doesn’t, it’s okay ....

 

   + Passenger - ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥