carnival of jasmine: Daily routines ...

 - بوها و عطرها  نقش مهمی در شکل گیری خاطرات ما دارند. مثلا بوی عطر مامانم - بوی غذاهای ایرانی در کوچه های قدیمی موقع ظهرهای گرم تابستان - بوی سبزیهای معطر خشک شده در اتاقهای تاریک خانه های قدیمی و... اینها بوهایی هست که کلی خاطرات دوران کودکیم رو بیادم میاره.  و یکی از مهمترینشون بوی عطر گل یاس  و گلهای محبوبه شب خانه پدربزرگم بود که من عاشقشون بودم. و برای زنده کردن این بوی خاطره انگیز مدتها بود  دنبال یک عطر با بوی جاسمین بودم تا ایندفعه از فرودگاه این عطر دیور با بوی یاسمین و رز رو خریدم. بعد روز بعدش اتفاقی یکی از دوستای عزیزم رو بعد از چند ماه در کنفرانس دیدم که برام هدیه تولدم از چند ماه قبل رو آورده بود و کلی شرمنده ام کرد  ( روز تولد هر دومون یک روز هست و همیشه یادمون میونه !!) که یک دستبند زیبای طلا و یک شیشه عطر یاسمن بود. یعنی عطر هم نیست - یک چیزی شبیه اونه که ترکها بهش cologne میگند و خیلی ملایم و مطبوع هست.  البته هنوز هیچ کدومشون به آن بویی که در ذهن من نقش بسته نزدیک نیستند ولی خوب بوهای ملایمی هستند. شاید هم خودم نمیدانم چه بویی در ذهنم هست و جستجو همچنان ادامه دارد...

- خیلی وقتها پیش نوشته بودم چه جلسه دفاع ناخوشایندی داشتم و چه خاطره تلخی از ممتحن داخلیم در ذهنم مانده که هر چند سالها گذشته و مثلا به همکاری در یک پروزه مشترک دعوتم کرده و یا به نوشتن یک مقاله مروری  ولی هیچ کدوم از این کارها یاد رفتارش در جلسه دفاعم رو از یاد نمیبره .... تا اینکه هفته پیش در یک مهمانی شام پروفسور خیلی معروفی که ممتحن خارجی پایان نامه دکترایم بود و سالهاست که همدیگر را میشناسیم در معرفی من به یکی از مهمانان دیگه گفت:" به چهره مهربان و خندان میترا نگاه نکنید . من سالهاست میترا را فکر میکردم میشناسم ولی وقتی واقعا شناختمش که در جلسه دفاعش بودم. اینقدر به زیبایی و استحکام از کارهایش دفاع کرد که کلی تحسینش کردم و اگر هر کس دیگری بود کم می آورد.. بنظر من او یک  warrior  واقعی هست...." جدا از اینکه این حرفها رو برای اولین بار میشنیدم و کلی در دلم متعجب شده بودم که چرا همان چهار پنج سال پیش به من این حرف را نگفتند و هم حس خوشحالی و خجالت از این همه لطف  - نکته دیگه اینکه فقط به یاد نوشته های پایولو کوییلو افتادم و اون قسمتی که درباره warrior  صحبت میکنه و میگه:

Every Warrior of the Light has felt afraid of going into battle.

Every Warrior of the Light has, at some time in the past, lied or betrayed someone.

Every Warrior of the Light has trodden a path that was not his.

Every Warrior of the Light has suffered for the most trivial of reasons.

Every Warrior of the Light has, at least once, believed he was not a Warrior of the Light.

Every Warrior of the Light has failed in his spiritual duties.

Every Warrior of the Light has said 'yes' when he wanted to say 'no.'

Every Warrior of the Light has hurt someone he loved.

That is why he is a Warrior of the Light, because he has been through all this and yet has never lost hope of being better than he is.

~ Paulo Coelho from Warrior of the Light

 

- چند روز پیش با باران رفتیم از فروشگاه حیوانات خانگی نزدیک منزلمون یک ماهی قرمز برای تنگ ماهیمون بخریم. دو تا ماهی خیلی خیلی کوچولوی سیاه رنگ انتخاب کردم و به فروشنده نشونشون دادم و گفتم این دو تا رو میخوام و برای اطمینان پرسیدم آیا این ماهیها برای تنگهای biOrb مناسب هستند یا نه و فروشنده درباره سایز ظرف و تعداد ماهیهای فعلیم سوال کرد و بعد گفت چون دو تا ماهی دارید ماهی دیگه ای نمیتونم بهتون بفروشم چون سلامت و زندگی ماهیها تحت خطر قرار میگیرد... و واقعا هم با کلی چانه زدن باز هم بهم ماهی نفروخت. حالا باران اون وسط متعجب وایستاده و میگه : Mummy, what is agha saying?   و میبینم متوجه نمیشه من چی میگم ( و واقعا هم حق داره متوجه نشه !!)بهش میگم آقا گفت با ددیتون بیایین ماهی و خرگوش بخرید.

حالا امروز به ددیش میگه بریم مغازه خرگوشها و برام یک خرگوش بخرید  چون آقا به من و مامان خرگوش نمیفروشه :Daddy, you know i went with mummy but aghasaid he just sells them to boys!! can you buy me one ?

- بعضی وقتها وقتی به افرادی که در مراحل مختلف زندگیم آشنا شدم و یا افتخار دوستی - همکاری  و یا شاگردی پیدا کردم فکر میکنم میبینم چقدر خوشبخت بودم و هستم. بقول نیما یوشیج : " نام بعضی نفرات قوّتم می بخشد   ره می اندازد  و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم  گرم می آید از گرمیِ عالی دَمِ شان.  نام بعضی نفرات  رزقِ روحم شده است.  وقت هر دلتنگی  سویشان دارم دست  جراتم می بخشد  روشنم می دارد."

 - مدتهاست که میخوام یک قورباغه نسبتا بزرگ را بخورم ولی نه اعتماد به نفس داشتم نه مهمتر از همه  فرصت  و نه اشتیاق باطنی و هم اینکه همیشه این قورباغه به آخر لیست کارهام منتقل میشد. ولی همین قورباغه همش توی ذهنم هست و کلی  اعصابم رو خورد کرده و برای همین تصمیم گرفتم امسال کلکشو بکنم. 

- دیروز برای اولین بار با رفته بودم معاینه بیماران در خانه که اینجا بهش میگندDomiciliary care   و قبلش استرس داشتم که نکنه سوالی رو بلد نباشم ....  تجربه ای عالی و جدید بود برای من.  خدا رو شکر حافظه ام هم کمی یاری کرد و  بعد از این همه سال دور بودن از معاینه روتین بیماران جواب همه سوالاتی که آقایی که باهاش رفته بودم رو  نسبتا بلد بودم !!  

آخرین مریضی که دیدیم یک پسر جوان 35 ساله بود که 10 سال قبل در یک تصادف رانندگی دچار آسیب شدید مغزی شده بود  و دیده میشد قبل از تصادف چه پسر خوشتیپ و خوش قیافه ای بوده. مدرک لیسانس زیست شناسی داشته و داشته حقوق میخونده تا وکیل بشه ..  قبل از تصادف هم نمره چشم بالایی  داشته  ولی حالا دوبینی هم اضافه شده بود. ولی نکته جالب و دردناکش این بود که مادرش میگفت  این روزها حتی تلویزیون هم نگاه نمیکنه و تمام علاقشو به زندگی از دست داده و  از تنها کاری که لذت میبره سیگار کشیدن هست و پوست چند تا از انگشتهای دستش هم سوخته بود و اتاق بوی وحشتناک و شدید سیگار میداد و وقتی ما وارد شدیم اتاق پر از دود سیگار بود. خیلی ناراحت کننده بود ... قدر سلامتی و زندگیمون رو بدونیم و خدا رو شاکر باشیم برای همه نعماتش ...!

در مورد همین تجربه دیروزم از این فال روزانه بهتر میشد کسی برای من بنویسه:

Have you been trying to learn about a specific subject for a long time? Have books, lectures, and TV documentaries on the subject been your primary form of entertainment? Today whatever you've been hoping to gain from it could well come to you. If it's business advantages, you've got it. If it's knowledge for its own sake, you know quite a bit by now. Whatever it is, bask in the glow of your achievement.  You've got it coming.

- در راستای همین تجربه عالی پدر باران فراموش کرده بود که من تا 7 شب به خانه بر نمیگردم و فراموش کرده بود باران رو از مدرسه بر دارد. بعد ساعت 5.40 از مدرسه باران بهم زنگ زدند که چرا دنبال باران نمیایید و مدرسه تعطیل شده. حالا هرچی به همه از بابای باران گرفته تا همکاراش  تا دو تا از مامانهای دوستای باران که نزدیک مدرسه زندگی میکنند زنگ میزنم همچکس جواب نمی داد و خودمم هم حداقل 1.30 ساعت با رانندگی از مدرسه دور بودم.  اینقدر دچار استرس شدم . بالاخره از رو موبایلم ایمیل زدم ساعت 6  بابای باران زنگ زده که فراموش کردم نیستی و تقریبا ساعت حدود 6.30 باران  از مدرسه اومد و مدرسه ساعت 5.30 تعطیل میشه !!  حالا یک ایمیل عذرخواهی به مدیر مدرسه و خانم مسوول   after care ( اصطلاح فارسیش چیه ؟ بعد از کلاس ؟) فرستادم.  این خانم بعد از کلاس یک خانم نسبتا مسن انگلیسی خیلی سخت گیر هست و در طی دو سال گذشته فقط دو بار باهاش صحبت کردم . دفعه قبلی روز اول مدرسه باران بود و دفعه دوم هم دیروز .. بازم خیلی باید ممنون باشم که تا 6.30 صبر کرده بود ... یاد یکی از همکارام  افتادم که خیلی وقت پیش  تعریف میکرد   یک مدت که خانمش  مریض بوده چه روزهای سختی داشتند و چند بار شده که تو اتاق عمل و سر جراحی 6-7 ساعته  بوده و یادش رفته پسراشو از مدرسه برداره و تا ساعت 7-8 شب جلوی در مدرسه نشسته بودند و نهایتا یکی از همکاراشو فرستاده ... و عجیب اینکه دیروز تقریبا به 5-6 نفر برای کمک زنگ زدم و هیچکس در دسترس نبود .

   + Passenger - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱