درزدن

چند روزی برای یک کنفرانس در سفر بودیم و این دفعه سفر خانوادگی بود و باران هم در تمام جلسات کنفرانس حضور دایم و فعالی داشت  و واقعا هم دختر خوبی بود و آبروداری کرد و کلی هم طرفدار پیدا کرد. تمام مدت سخنرانیها در آخر سالن مینشستیم و باران نقاشی میکرد و تمرینهای مدرسشو انجام میداد و یا با ایپد کارتون نگاه میکرد و در آخر هر سخنرانی از همه بیشتر دست میزد و تشویق میکرد و تازه به من میگفت چرا تو دست نمیزنی؟   به قول یکی از استادام در آینده میتونه بگه جوانترین محقق بیماریهای اعصاب بودم و از چهار سالگی در سخنرانیها شرکت میکردم !!!   از همه جالب تر در آخر سخنرانی من زود اومده جلو و جلوی همه  دستشو بالا آورده و میگه :Mummy, High Five !!  و بعد استادم ازش میپرسه فکر میکنی مامانت بهتر صحبت کرد یا ددیت ؟ و باران میگه: My Daddy !!

  کنفرانس در شهر زیبای درزدن بود.شهر Dresden مرکز ایالت ساکسونی، در شرق آلمان و 200 کیلومتری برلین واقع شده است. در جنگ جهانی دوم این شهر به کلی ویران شده بود.  در حملاتی که بین روزهای 13 تا 15 فوریه سال 1945 اتفاق افتادند، 1300 بمب­ افکن نیروی هوایی بریتانیا و ایالات متحده، بیش از 3900 تن بمب و مواد آتش­ زا بر روی شهر رها کردند. طوفان آتشینی که در نتیجه انفجار این بمب ­ها شکل گرفته بود، 39 کیلومتر مربع از مرکز شهر را سوزاند و منجر به تلفات جانی بی­ همتایی شد. تنها ساختمانی در شهر که در این بمباران آسیب ندید کلیسای جامع بانوDresden  Frauenkirche   بود ولی در روز بعد از حرارت آتش سوزی شهر فرو ریخت.  امروزه درزدن به یک شهر زیبا و مدرن تبدیل شده است.سه رودخانه مهم در کشور آلمان وجود دارد که یکی از آنها به نام Elbe (البه) می‌باشد که از داخل این شهر عبور می‌کند.  شهر سیستم حمل ونقل بسیار پیشرفته ای دارد.  و هر سال صدها هزارتوریست از این شهر تاریخی بازدید میکنند. کلی هم مراکز خرید زیبا و بزرگی دارد.

پنجره اتاق هتل ما رو به کلیسای جامع بانو بود و صدای حرکت اسب ها در خیابان سنگفرش هتل و صدای زنگ کلیسا و استخر گرم در هوای خنک شبهای پاییزی خاطراتی است که برای باران به یادگار مانده.

برنامه یک شب کنفرانس بازدید از اپرای شهر بود و آن شب یک اپرای کمدی اجرامیشد که بی تردید یکی از خسته کننده ترین ساعات زندگیم بود. نمایش مدرن با بازیگران عجیب و غریب به زبان آلمانی با نوشته های ایتالیایی. به یادگار هم که شده اسم این تاتر بشدت خسته کننده رو بنویسم: “Gisela! Or: The Strange and Memorable Ways of Happiness  و افسوس برای بلیتهای 60 یورویی... یک شب هم شام در یک مرکز معروف تولید شراب بنام Schloss Wackerbarth بود ولی متاسفانه در تاریکی شب امکان دیدن مزارع زیبای انگور نبود.

اینقدر سخنرانیهای کنفرانس همه جالب و عالی بود که اصلا نمیشد حتی یک جلسه رو هم نرفت و تقریبا 3 روزکامل در جلسات بودیم. اصولا تمام ایده ها و افکار من در سفر و درکنفرانسها متمرکز میشه و کلی هیجان و انرزی و اشتیاق برای ادامه دادن تحقیقاتمون درمن ایجاد میشه. و نتیجه اینکه اصلا فرصت نشد بجز همان اطراف هتل جایی رو ببینیم. نتیجه سفر اینکه عاشق آلمان و زیبایی شدیم و حاضرم هر سال تعطیلات به المان سفر کنم .

این هم یک چند تا عکس از این شهر زیبا:

 

 

 

 

یک روز با اصرار باران و از ناچاری دوربینم رو بهش دادم وموقع ناهار یکی از پروفسورها اومده میگه دوربینی که دست دخترتون هست واقعی هست؟ میگم متاسفانه بله . میگه : داره فقط از پسرها عکس میگیره ... 

بعد عکسهای دوربین رو نگاه میکردم میبینم آقای پروفسور راست گفته و تمام عکسهایی که گرفته از افراد جوان هست . این هم به رسم یادگاری یکی از عکساش  ( و  اینکه لنز دوربینم چند روزه قفل شده و نتیجه اینکه به قول پدرم هیچ وقت این وسایل حساس الکترونیکی رو دست بچه ندهید ) :

 Photo is loading

   + Passenger - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱