-عینک آفابیمو گم کردم و داشتم فکر میکردم آخرین باری که عینکمو استفاده کردم کی بود. داشتم فکر میکردم هفته پیش هر روز چکار کردم و اینطوری بود که فهمیدم چقدر به یادآوری کارهای روزمره سخته حتی چند روز قبل. خلاصه اینکه با کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که احتمالا عینکم رو روی نرده چوبی جلوی در گذاشتم  دوشنبه قبلی وقتی داشتم خریدهای هفتگی رو از تو ماشین به خونه منتقل میکردم. میترای بی حواس- این عینکو تازه کمتر از یک ماه بود گرفته بودم. اولین عینک طبیم بود که آفتابی وپولاریزه بود و کلی برای رانندگی خوب بود -.یک ماه طول کشیده بود شیشه پلاریزه قهوهایش رو  که استادم مثلا از آلمان سفارش کرده بود برسه-  حالا باز باید صبر کنم تا  برگردم ایران  و دوباره مثل این عینک سفارش بدم .. داشتم فکر میکردم چقدر این روزها و هفته های اخیر ذهنم مشغول و گرفتار است. اینقدر موضوعات مختلفی توی ذهنم هست که تمرکز حواسم سخت شده....

-مراسم افتتاحیه المپیک لندن رو میدیدیم  و من داشتم فکر میکردم دفعه قبلی یعنی المپیک پکن 2008 مراسم افتتاحیه رو از رو تخت بیمارستان نگاه میکردم وقتی منتظر تولد زودهنگام باران بودیم.و حالا تقریبا 4 سال گذشته و یک دخترک زیبای 4 ساله داره با ما مراسم افتتاحیه رو نگاه میکنه و صدای ایپدرو کم نمیکنه تا صدای میکی موز به ما اجازه بده مراسم رو ببینیم. خدا رو شکر ..

-

 

   + Passenger - ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱