اندیشه از سرما مکن...×

نمیدونم چرا این روزها همش فکر میکنم چرا از زندگیم شاد و خوشحال و به اصطلاح اون رضایت قلبی که باید داشته باشم رو ندارم؟ چرا همش فکر میکنم نتیجه زندگی در غربت و تنهایی چیست؟ چرا باید همش ته دلم نگران پدر ومادرم باشم و شبی که کابوس وحشتناکی ببینم تا صبح خوابم نبره ؟ چرا اینقدر به آینده ناخوشبینانه نگاه میکنم و چرا این همه احساس تنهایی گاهی؟  میدونم هیچ فرصتی برای معاشرت با دوستان و آشنایان نداریم و تمام هفته مشغول کار و درس و استرس گرنت و مقاله و تحقیق و امتحان و  بعد از ظهر هم با باران بودن و سرگرم کردنش  و اصولا بیش از یکی دو ساعت برای خودم  وقت ندارم اون هم بعد از 8 شب. و اینقدر مشغول هستم که حتی فرصت نمیکنم گاهی به دوستانم زنگ بزنم و احوالی بپرسم و کلی همیشه شرمنده هستم چون فرصت مهمان بازیهای ایرانی رو ندارم. و آخر هفته ها هم استراحت و کارهای خانه وخرید هفتگی  وهمین طوری زندگی در جریان است....میدونم الان هرکی منو بشناسه و اینو بخونه میگه چه دختر ناشکری ! میدونم اینقدر خدابه من لطف ومحبت داشته که از سپاسگزاری قاصر هستم و بقول پدرم نعمت را بر من کامل کرده با یک خانواده خوب و یک دختر زیبا و باهوش ولی نمیدانم دلیل اینهمه شک و ترس و ابهام چیست! شاید برای هر کسی در نیمه راه زندگی این سوالات پیش میاید و تردید  ولی این روزها اینقدر دوست دارم که کاشکی یک دوستی داشتم که بتونم چند ساعت باهاش صحبت کنم بشینیم باهم چای و کیک بخوریم و از زندگیمون حرف بزنیم.. جالب بود این نتایج تحقیق دانشگاه استنفورد رو میخوندم که نشون دادند برای خانمها همنشینی با دوستان خانمشان یکی از بهترین راههای رسیدن به آرامش هست.  

بعضی وقتها اینقدر اضطرابهای بیهوده و خستگی و دلتنگیهای غربت ذهن رو میگیره که شکرگذاری و توکل رو فراموش میکنی ٬ و باید یک نفر اینها رو بیادت بیاره ٬بیادت بیاره که زندگی در گذره و زمان سریعتر از اونی که حتی فکرشو بکنی میگذره ٬ بیادت بیاره که باورها و هدفهاتو فراموش نکنی و اینکه امروز امروز است و ما برای زیستنش تا فردا بیشتر وقت نداریم.... هی بخودم یادآوری کنم این نوشته خانم ایران درودی از کتاب «در فاصله دو نقطه» :  « تا این مرحله از زندگی دانسته ام که می‌باید کوله بار غم ها و دلتنگی ها را بر زمین گذارد و به استقبال آینده رفت. حتی اگر این آینده یک روز یا یک ساعت یا فقط یک لحظه باشد. مطمئن هستم که بهترین لحظه، لحظه بعدی زندگی ام خواهد بود .»  

  این جمله رو هم جایی قبلا خونده بودم ٬بی مربوط نیست اینجا بنویسم ( از تو وبلاگ قبلیم) : "در درازای راهی که به ناکجای ندانستن ختم می شود ، گاهی باران می بارد ، گاهی ابر می شود و گاهی آفتاب . گاهی پای رفتن هست و گاهی رمق از پاها می رود . گاهی باید نشست و نفسی تازه کرد گاهی هم باید یک ضرب جلو رفت . گاهی مکث گاهی تردید ، گاهی سوال گاهی تکرار ، اما یقین هرگز . یقین که بیاید ، یعنی راه به آخر رسیده ای  ، .... " 

 اینها رو نوشتم تا باورهامو بخودم یادآوری کنم ٬یادآوری کنم که هدفهامو فراموش نکنم و مثبت بودن و توکل و شکرگذاری رو هم٬  یادآوری کنم که زنده بودن یعنی خواستن زندگی از جان و دل و اینکه تمام تلاشم رو بکنم تا در آینده افسوس نخورم که لحظات زندگیم در توهم هدر شده و اینکه شهامت داشته باشم ....

× ای دل! بشارت می  دهم، خوش روزگاری می  رسد
یا درد و غم طی می  شود، یا شهریاری می رسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می  رسد
اندیشه از سرما مکن، سر می  شود دوران وی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می  رسد ...
ای منتتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق، گویی سواری می  رسد!

   + Passenger - ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱