شراب بی غش و ساقی دو دام رهند

که زیر کام جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم و رند ومست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

قدم منه به خرابات به جز شرط ادب

که ساکنان درش محرمان پادشهند

جفا نه شیوه درویشی ست و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزندو چاکران بجهند

غلام همت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباسو دل سیهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو نخرند

جناب عشق بلند است همتی حافظ

که عاشقان ره بی همتان به خود ندهند

   + Passenger - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱