روزانه های بی ارتباط

1: فکر کنم نسل جدید فرق کرده ولی سیستم تربیتی که ما بزرگ شدیم همش بهمون گفتند بعنوان یک دختر آرام و مودب و مثل یک خانم باشیم . جمله ای که همیشه مامانم بهم یادآوری میکنه که "خانم و باوقار باش" و مفهومش اینه که درباره هیچی بحث نکن!!! حالا اگه بقیه مفهوم این مودب بودن رو بفهمند خوبه ولی مساله اینه که بیشتر افراد اینو به حساب ضعف یا خجالتت میگذارند و وقتی در زندگی به مواردی برمیخوری که باید حرفتو بزنی و از حقت دفاع کنی این ادب رو به حساب ضعف میگذارند و در آخر احساس میکنی چرا شرم و ادب مانع شده که مفهموم  واقعیتو برسونی -موقعیتی که من خودم بارها و بارها تجربه کرده ام و بعد از دست خودم کلی عصبانی و دلخور شدم .  حالا چرا این حرفها رو نوشتم: برای اینکه این مقاله خیلی جالب رو خوندم : 7 Ways You're Hurting Your Daughter's Future

نکات خیلی جالبی توی این مقاله نوشته شده که قابل تامل هست.   یکی از همین نکات که نکته اولی هم هست اینه که به دخترانمان یاد ندهیم آرام و ساکت و مودب باشند. مطلبی که من باید یاد بگیرم.

2: امروز به مدرسه زودتر رسیدم و داشتم اعلامیه های مختلف پشت ساختمان کلاس باران رو میخوندم ( اصولا قسمت موسیقی و کلاس 3-4 ساله ها یک ساختمان جدا از مدرسه هست که به Lower School  معروف میباشد.) دیدم مامان یکی از  همکلاسیهای باران که به ظاهر وضعیت مالی خیلی خوبی داره و هم خودش و هم همسرش ماشینهای بسیار مدل بالا و گران قیمت دارند و خانه شان هم در یک منطقه خوب هست و خودش هم خیلی شیک و مدرن هست و خانه دار هم میباشد و  مدرسه هم یک مدرسه خصوصی هست و  خلاصه اینکه نیاز مالی که ندارند هیچی  توانایی مالی در کمک به خیریه ها و .. رو هم دارند .  یک نامه نوشته که در دویدن 10 کیلومتر شهر شرکت کرده و از پدر و مادرها خواسته اسپانسرش شوند و هر چقدر میتونند پول جمع کنند یک مساله ای که در اینجا خیلی رایج هست  .  در ادامه نامه نوشته خواهرش  بیماری اعصاب اسکلتی ( نورو ماسکولار) داره و در مسابقه به خاطر اون شرکت کرده و خوب تا اینجا هیچ مساله ای که نیست و امر خیر هم هست و من فکر کردم حتما یک چاریتی بیماران نوروماسکولار رو میخواد حمایت کنه ولی در کمال تعجب دیدم نوشته با پولی که جمع کنه میخواد  یک ویلچر جدید برای خواهرش بخره  و شاید هم به یک سفری که همیشه اون داشته ببرش ! کلی تعجب کردم و از بعد از ظهر دارم فکر میکنم عجب آدمهایی... پیدا میشند !! مجسم کنید فردا منم یک آگهی بنویسم که در مسابقات نیمه  ماراتن میخوام شرکت کنم لطفا اسپانسرم کنید چون با پولش میخوام یک ماشین جدید بخرم ...

3: یک نکته جالب که توجهم رو جلب کرده اینه که تقریبا 10 نفر از مامان بچه ها با هم میرسیم هر روز بعد از اتمام کلاس و از این تعداد 5-6 نفر انگلیسی هستند و 4-5 نفر هم آسیایی و حالا همگی با هم یک سلام و احوالپرسی مختصر می کنیم ولی غالبا مامانهای آسیایی با هم صحبت میکنند و انگلیسیها با هم  و این مساله یک سال هست که همینطوری هست ولی همچنان گفتگوهای صمیمانه بین انگلیسیها و آسیاییها ایجاد نشده !!  و حتی اینقدر تو ماشینهامون صبر می کنیم تا یک نفر از گروهمون بیاد و بعد پیاده بشیم.   و جالب اینکه والدین تمام بچه های آسیایی شامل (امیره - عاشیه - پریا - آنا و باران) پزشک هستند و از 22 دانش آموز کلاس 15 نفرشون یکی از والدینش پزشک هستند و بنابراین از نظر تحصیلات و سطح فکر و این جور مسایل هم مشکلی نیست.  حالا چند وقت پیش تولد فرانکی یا همین دوست صمیمی باران بود و در سالن تولد تمام مدت ما خانمهای آسیایی با هم نشسته بودیم  و انگلیسیها با هم !!!   البته حتی خود من هم بعد از این همه سال یکی دو تا بیشتر دوست انگلیسی ندارم.  و البته هیچ مشکل خاصی هم نیست ولی نکته قابل تامل و مهمی هست. نه؟ گفتگوی تمدنها...

4: حالا جالب تر اینکه دختر کاملا مو مشکی من سه تا دوست صمیمیش  و همچنین معلمش که تمام مدت از اونها صحبت میکنه  کاملا موطلایی و اروپایی هستند و باران هم اخیرا مدام میگه میخواد موهاش مثل سارا و فرایا و فرانکی یلو باشه  و من هم مدام باید بهش بگم میبینی که موهای من و پدرت یلو نیست و اگه میخوای مثل اونها باشی باید بری مامانتو عوض کنی و اون هم غش میکنه از خنده از این استدلال و حاضر به تعویض والدینش هم نیست !!  خلاصه که مثل اینکه بحران هویت داریم ....

5: این شعر وترانه "ما" از شهرزاد سپانلو خیلی زیبا هست: بشنوید

به هم نمی‌رسیم ما چاره‌ای جز فاصله نیست
عهدیه که بسته شده پس دیگه جای گله نیست
اگر که اشتباه بود... چه خوب بود اشتباه
اگر که کوره‌راه بود... چه امن بود کوره‌راه

6: سفر قبلی که آمریکا بودم از فرودگاه شیکاگو یک شماره از مجله موفقیت رو خریدم  - مجله ای که متاسفانه در اینجا نیست. مقالات و نوشته های خیلی جالبی داشت که کلی مفید و خواندنی بود و موضوع ویزه آن شماره هم درباره شادمانی و راههای رسیدن به آن بود. . در اون شماره با اسکارلت جوهانسون مصاحبه شده بود و اینکه چگونه در زندگی احساس شادی میکند و خلاصه تمام صحبتش این بود که وقتی موفق به انجام کاری میشه که تصور به هدف رساندش مشکل بوده سبب شادمانی او میشه “Doing something that feels impossible makes me feel incredibly happy.”. دیروز شماره جدید مجله سایکولوزی رو میخوندم این مجله هم به همین موضوع پرداخته بود و واقعا این درست هست که انجام دادن کارهای غیرممکن و مشکل سبب اعتماد به نفس و شادمانی درونی میشود و در مقابل به هدف نرسیدن هم سبب افسردگی میشود.  این موضوع حس رضایت و شادمانی درونی از زندگی و کار و وضعیت زندگی خیلی موضوغ مهم و پیچیده ای هست که باید بعدا دربارش بیشتر بنویسم و فکر کنم چگونه به این رضایت و آرامش خاطر باید دست یابیم ....

7: نمیدونم چرا اینقدر بی ربط به هم می نویسم. مثل اینکه افکارم خیلی شلوغ هست و نمیتونم منظمشون کنم  و روی یک مطلب خاص نمیتونم زیاد تمرکز کنم . در روانشناسی بهش میگند پرش فکری ( خودم اسمشو گذاشتم !! ) و این پست نمونه نوشته های یک فرد با پرش فکری هست. خوب بوده نویسنده نشدم .....

   + Passenger - ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱