سیر نمی شوم زتو ، ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن ، نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم ، گرچه درون آتشم
چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

در شکنید کوزه را ، پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم ، پاک کنید راه من

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

چند بزارد این دلم ، وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

آن نفس این زمین بود ، چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من

خرمن من اگر بشد ، غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من

مولانا

   + Passenger - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥