زنی را میشناسم من..

اصولا من خیلی به فمینیست بودن و روز زن و این حرفها معتقد نیستم. یعنی فکر می کنم اصلا نباید تفاوتی بین زن و مرد باشه تا اصلا نیاز باشه این مباحث مطرح و بحث بشه !! ولی فکر کردم به مناسبت روز زن هم شده  این شعر زن خانم سیمین بهبهانی را که  خیلی زیباست اینجا بنویسم  و این ویدئو کلیپ هم بی ربط نیست و زیباست:

"زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
 زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست؟ زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد  چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید  به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی  لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی  نماز نور می خواند زنی خو کرده با زنجیر
 زنی را می شناسم من  که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند  که این است بازی تقدیر
 زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
 زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی! زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
 زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن  که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در  چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک  کنار سفره ی خالی  که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی
 زنی را می شناسم من  که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه  که او نازای پردرد است!
 زنی را می شناسم من  که نای رفتنش رفته  قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش  زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من  که با شیطان نفس خود  هزاران بار جنگیده  و چون فاتح شده آخر  به بدنامی بد کاران  تمسخر وار خندیده!
 زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
 زنی در کار چون مرد است  به دستش تاول درد است  ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر  جنینی در شکم دارد
 زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
زنی را  میشناسم من.. "
-------
راستی یادم آمد که چند وقت پیش از طریق این ایمیلهای فورواردی یک نامه زیبا دریافت کرده بودم که ظاهرا نویسنده اش خانم شیرین عبادی هست. حالا تا چه حد این مطلب درست باشه - ولی نامه جالبی هست. یک قسمتهایش رو اینجا بزارم:
"از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم. اولین بارجرقه های  فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد ...ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست......  ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.  با این همه زخمی  وخسته است.  خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.  خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است. خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است. خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند. بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند. -شیرین عبادی"

   + Passenger - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩