چگونه دیوانه شدم؟

   

         

یک روز از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقاب هایم را دزدیده اند – همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه ها دویدم و فریاد زدم : "دزد ، دزد ، دزدان نابکار" . مردان و زنان بر من خندیدند و جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد "این مرد دیوانه شده " سربرداشتم که او را ببینم ، خورشید برای نخستین بار چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم و گویی در حالت خلسه فریاد زدم "رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا ربودند."

چنین بود که من دیوانه شدم و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم. آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که مارا میفهمند چیزی را در وجود ما به اسارت میگیرند . ولی مبادا که از این امنیت غره شوم ، حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است!

                                                           خلیل جبران خلیل

   + Passenger - ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩