بس که فرصت ها رو کشتم ....!!!!

"برا قفل هایی که بسته است ... یه کلید مونده تو مشتم 

 به جنون رسیده کارم  بس که فرصت ها رو کشتم 

 بازی نور و صدا نیست :     ..... زندگی ......  :   یه سرنوشته

یکی پیدا یکی پنهون :    مثل آدم و فرشته

بین موندن و نموندن ...     سهم آدم ها زمین شد...  ما اسیر انتخابیم ..."

" امروز همینطوری این شعر رو شنیدم و کلی به فکر فرو بردم وقتی میگه "بس که فرصت ها رو کشتم" . اگرچه اونقدر هم منفی فکر نمی کنم که تو ذهنم نباشه که "زندگی منشوری است در حرکت دوار..." ولی حس از دست دادن لحظه ها و به بطالت گذراندن عمر بسی سخت و غیر قابل درک است وقتی همه امکانات رو داری. خلاصه که دعا کنیم و تلاش کنیم که از وقتمان حداکثر استفاده را ببریم و افسوس فرصتهای از دست رفته رو نداشته باشیم .

این قسمت "بین موندن و نموندن" هم خیلی حال این روزهای چند هفته گذشته ما بود. اگرچه که ما هم نهایتا انتخابمان را کردیم ولی تصمیم سختی بود و هست و هنوز هم کمی تلخی طعم این انتخاب رو احساس می کنم ولی  آینده نشان خواهد داد که آیا انتخاب درستی بوده یا نه؟ و این انتخاب بار مسولیت سنگینی که بر دوشمان هست را سنگین تر کرده است.  ما اسیر انتخابیم !!!

   + Passenger - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩