امروز دلم گرفته بود و دوست داشتم کلی گریه کنم با یک سردرد بد. چرا؟ چون موقع رانندگی یک کبوتر نازنین رو زیر گرفتم. هنوز جلوی چشمامه پرهای کبوتر که از اینه عقب دیدم و صدای سرش که زیر لاستیک ماشین آمد. هرچی یواش کردم این کبوتر احمق از وسط جاده بلند نشد. و تازه وقتی یک کم راهمو کج کردم تا حداقل زیر ماشین قرار بگیره باز دوید و رفت طرف لاستیک. !!!!!!!!!!!! همسر جان میگه صدقه بدم و مامان میگند خون خوبه و معلمم هم میگه تقصیر تو نبود میگه تازه وسط جاده یک کبوتر دیگه هم کشته شده بود که من ندیدم و احتمالا برای همین این کبوتر بلند نشده. ولی هیچ کدوم از این حرفها این حس بد رو از دلم خارج نمی کنه که من زندگی رو از یک موجود زنده گرفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + Passenger - ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩