From BCLA

- دلم برای جوجه طلا تنگ شده حسابی . هی مجسم می کنم  بغلش کنم و بوش کنم و فشارش بدم حسابی. یادم باشه دفعه دیگه هر جا رفتم یکی از پتوها و لباسهاشو با خودم بیارم تا حداقل بوشو داشته باشم.

- چقدر حس خوبی بهت دست میده که بری یک کنفرانس نسبتا بزرگ و بدون اینکه اسمتو ازت بپرسند کارتتو بهت بدند. این نشون میده کم کم دارند میشناسنت.

- الان همه دارند میرند مهمونی شام کنفرانس و من دارم به خانمهایی نگاه می کنم که بعضی هاشون اینقدر لباسهای شب عجیب و غریبی دارند که فکر می کنی چطور این لباس رو پوشیدند. منم حس مهمونی رفتن نداشتم و بلیتشو نخریدم. حالا فکر می کنم کاشکی منم میرفتم. اگرچه تجربه سالهای قبل نشون داده که خیلی مهمانی الکی هست و فقط پول هدر دادن هست.

- اینقدر این ماه سفر رفتم که دلم برای خانه  تنگ شده.

- منم برم سخنرانی فردامو تمرین کنم.....

P.S:سخنرانیم با اینکه موضوعش کمی غیر معمول بوذ خوب پیش رفت و کلی هم ازم سوال کردند. تازه استاد قدیمیم اینقدر خوشش آمده بود که دعوتم کرد همین سخنرانی رو در گروهشون در استرالیا انجام بدم. خدا رو شکر ...

   + Passenger - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩