تعطیلات عید پاک

سرما خوردم خیلی بد. اونقدر که کلی قرص سرماخوردگی و بخور شلغم  و چای لیمو و عسل و زنجفیل و سوپ و استراحت کردن تمام روز حالم رو بهتر نکرده و از شدت سردرد و سوزش چشمم نکاسته. برای اینکه جوجه طلایی از من سرمانخوره امروز به مهد فرستادیمش و خودم خونه موندم. کلی این چند روز تعطیلی بهش خوش گذشته بود اگرچه بر طبق روال عادیمون هم امروز باید خونه میموند.این چند روز عادت کرده بود ساعت ١٠ از خواب بلند شه و تا ساعت ١١.٣٠ صبحانشو طول بده و بعد هم یا با هم بازی کنیم یا ببریمش بیرون. دیروز که من از صبح زود رفته بودم دانشگاه تا کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم . حدود ساعتهای ٢ با پدرش اومدند دنبالم و توی رستوران برای اولین بار جلوی خانم بشقاب چینی گذاشتیم و تکه های کوچکی از پیتزا گذاشتم جلوش و روی تکه های نان سیر هم از غذای خودش گذاشتم. اینقدر ذوق زده شده بود که مثل آدمهای بزرگ داره غذا میخوره و همه رو تا آخر مثل یک خانم خورد. آخرش هم که گارسون اومده بود بشقابها رو جمع کنه زود بشقاب سنگین جلوش رو دو دستی بلند کرده به طرف آقای گارسون . آقاهه ازش میپرسه تموم کردی ؟ سرش رو تکون میده که بعنی بله. خلاصه کلی خانم شده دختر ما. راستی عاشق اینه که از سر شیشه نوشابه @ نوشابه بخوره. تا دست ما شیشه نوشابه میبینه زود صداش درمیاد که یعنی شیشه رو به من بده و اینقدر جالب از سر شیشه میخوره. مثل رامکال .

 

ولی غیر از این سرماخوردگی من که فکر کنم تقصیر خودم بود چون هفته پیش از جیم که برمی گشتم احساس کردم خیلی سرده و سرما خواهم خورد @ کلا تعطیلات خوبی بود و واقعا بهش نیاز داشتیم. منتظر یک دوست بودیم که گفته بود به دیدنمان می اید ولی نیامدند اونهم بدون هیچ اطلاعی و برای همین برنامه ریزی دیگه ای نداشتیم. روز  ١٣ تا ظهر خونه رو تمیز می کردیم و بعد رفتیم خرید و نهار در رستوران مورد علاقه هر دومون. ١۴ فروردین خونه بودیم و ادامه تمیز کردن خونه. یکشنبه هم که روز ایستر یا عید پاک بود و همه جا تعطیل و ما ظهر تصمیم گرفتیم به یک پارک ملی در یک ساعتی شهر بریم که پارک هم تعطیل بود ولی کلی منطقه ای زیبا بود. دیروز هم که من دانشگاه بودم. همین. این تعطیلات هم تموم شد. تا تعطیلات ٢ هفته ای تابستان.....

   + Passenger - ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩