حول حالنا الی احسن الحال .....

شب عید است و آخرین شب سال و ما هر دو از شدت خستگی ساعت ٨ شب روی مبلها کنار باران خوابمان برده. تا باران رو می بریم توی تختش من تصمیم می گیرم اسباب بازیها رو جمع کنم و اتاق رو مرتب که خواب از سرم میره. بعد از یک ساعت میرم بخوابم و گریه باران و سردردی که از بعد از ظهر همراهم هست و فکرهای جور و واجور دوباره منو به پایین می کشه. میرم توی حیاط زیر باران و بوی بهار رو استشمام می کنم بوی خاک و چمن . بعد برای خودم یک چای پرتغال و منگو و دارچین با عسل درست می کنم و هی لیوان خوشبو رو بو می کشم و چشمانم را می بندم و خاطرات روزهای سال رفته رو در ذهنم مرور می کنم به روزهای تلخ و شیرین . میام بالا و پنجره رو باز می کنم تا صدا و بوی باران  رو بشنوم و این هوای آخرین شب زمستان را   و با خودم میخونم امشب در سر شوری دارم.... یادم میاد بیام آخرین یادداشت سال رو بنویسم  و به سال رفته نگاهی بکنم .  بیام بنویسم که یادم نره سال ٨٨ چه سال خوبی بود. دخترکم اولین قدماشو در این سال برداشت و اولین سال تولدش بود. سال خوبی مثل همه سالها در کنار خانواده و با شادی و سلامتی. کلی سفر رفتیم. کلی جاهای دیدنی دیدیم. چند ماه مامان و بابای عزیزم کنار ما بودند. خونه جدید آمدیم و  همراه با موفقیتهای شغلی. دیگه چی میتونم بخوام؟ ولی هنوز کلی سوال بیجواب و هزار راه نرفته پیش رویمان هست ولی یاد گرفته ام و تلاش می کنم که یاد بگیرم که نگران آینده نباشم و از لحظه استفاده کنم. قدردان داشته هایم باشم و اگرچه برای بدست آوردن نداشته ها تلاش می کنم بدانم که هیچ تضمینی در زندگی نیست و همه چیز لطف و تقدیر الهی است.   آرزو می کنم سال ٨٩ هم سالی سرشار از شادمانی و موفقیت و سلامتی و آرامش برای هممون باشه. چه دعایی بهتر از دعای تحویل سال که ای پرودگار الهی ای تدبیر کننده روزها و شبها حال ما را به بهترین حالها بگردان . به امید بهترینها در سال جدید.   

 

 

   + Passenger - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸