از این روزها ....

١- داشتم شماره جدید نیچر رو میخوندم یک خبر خیلی عجیب و وحشتناک دیدم. یک خانم پروفسور نوروساینس در دانشگاه آلاباما در یک میتینگ گروه ناگهان یک تپانچه از کیفش در میاره و روی شقیقه یکی از همکاراش که اونهم پروفسور بوده میذاره و سه نفر رو که هر سه پروفسور بودند رو می کشه. به همین سادگی  !! تازه نکته عجیبتر اینکه در ١٩٨۶ هم برادر نوجوانش رو با شکلیک گلوله کشته و در آن زمان پلیس اونرو تصادفی ارزیابی کرده ! این هم لینک خبر.

٢- این قابلیت جدید Google که صفحات زبانهای مختلف رو ترجمه می کنه خیلی جالبه. نوشته های اون صفحه دیگم که کلاسیک تر است اینقدر جالب به انگلیسی ترجمه میشند.

٣- ما همچنان منتظر احکاممون هستیم.

۴- نیمدونم چه مشکلی سیستم پزشکی اینجا با تجویز آنتی بیوتیک داره. یک هفته دخترک تب داشت  عاقبت ویکند مستاصل شدیم و رفتیم بیمارستان با تب ۴١ درجه .بعد در بیمارستان دکترش میگه ۴-۵ روز دیگه صبر کنید خوب میشه و بعد با اصرار من آنتی بیوتیک تجویز می کنه  ولی میگه مطمین باشید این گلو و گوش درد ویروسی هست و آنتی بیوتیک فقط برای نوع باکتریایی موثرهست و موثر نخواهد بود. ولی خوشبختانه با همون ۵ سی سی اول تبش قطع شد.  بهشون میگم شیاف پاراستامول تجویز کنید میگند بهتره خوراکی مصرف کنه . حالا باید اینها رو آنلاین بخرم برای دفعات بعد.

۵- هرچی به آقای همسر اصرار می کنم بیا عید بریم یک جای آفتابی و تنها جایی هم که ویزا لازم نداره ترکیه هست تازه یک جای خوب در هتل ۵ ستاره تو آنتالیا هم پیدا کردم میگه من ترکیه نمیام و خودت تنهایی برو !!!!!! بابا مردا هم مردای قدیم ....

۶-دخترک تعارفی شده چه جور بدتر از مامانش. اگه چیزی بخوره تا نگاش کنی فوری بهت میدش و هرچی بگی نمیخوام تا مزش نکنی ول نمیکنه و بعد هم باید بقیشو بهش برگردونی.  همین در مورد اسباب بازیهاش و کتابهاش هم صادق هست. 

از دیگر دستاوردهای آموزش تعارفی بودن اینکه استاد عزیز رو همچین تعارفی کردیم که از ایرانیها هم بدتر شده. اونم فقط با ما. مثلا بهش میگیم داریم میریم نهار برای شما هم چیزی بگیریم   میگه نه مرسی  من غذا خوردم. بعد براش ساندویچ میاری میگه خدا خیرت بده از گرسنگی داشتم میمردم. جایی هم که میریم فقط همش به ما تعارف میکنه. یک پا ایرانی شده در این امر !

٧- چند روزه بابای خونه رفته کنفرانس  و من و دخترک هر شب کنار هم میخوابیم و تازه اینقدر با هم بازی می کنیم که هر شب راس ٧.۵ شب خوابیده این دخترک نازنین تا خود صبح. چند روز پیش عصری بردمش پارک کنار خونه تا دل شیرین عسل یک وقت نگیره و بعد هم رفتیم لب رودخونه تا نونهای مونده رو به قوها و مرغابیها بدیم. خانم کوچولو اومدند یک تکه نون رو که روی زمین افتاده بود رو برداره و توی آب بندازه که ناگهان یکی از قوها سرشو بالا آورد و به انگشت دخترکم نوک زد. تازه بعد از چند دقیقه خانم متوجه شدند و شروع کرد به گریه .جان .... ولی این صحنه جون می داد برای عکس گرفتن !!!

 اینم چند تا عکس موبایلی :

 

   + Passenger - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸