پراکنده ها

١- بنویسم که یادم نره @ که اینکه هر روز هفته ( البته به استثنای روزی که خونه بودیم) شبهاش باران کوچولوی ما حالش بد شده و بالا آورده. اینقدر به این عادت کردیم که هر شب که میخوابه دعا می کنیم حالش بد نشه و با کوچکترین سرفه ای هر دو از جا میپریم. علتش هم بجز غذاهای کودکستان سرفه هایی هست که می کنه. یک هفته هست که سرما خورده و آب دماغ اویزون و تازه یک سرفه های وحشتناک هم بهش اضافه شده. خسته شدیم هممون . خودم هم مریض شدم و سرما خورده و هر روز صبح تصمیم میگیرم امروز سرکار نرم ولی هر روز زودتر از همه بازم سر کاریم و دیرتر از همه برگشتیم. کاشکی زودتر خوب بشه این عروسک کوچولوی من.  خیلی خسته ام .....

٢- هر روز تصمیم میگیرم به جیم برم ولی اینقدر عصری که به خونه میرسم خسته هستم که حسش نیست و تازه میرسم خونه اولین دلمشغولیم اینه که برای باران چه غذایی درست کنم که دوست داشته باشه . اهل صبح ساعت ۶ بیدار شدنم نیستم . تازه چند هفته هست اهل ویکند ورزش رفتن هم نیستم.  حتی وقت نمی کنم با این  fitness wii هم ورزش کنم خیلی این روزها تنبل شده ام...

٣- قبل از اینکه به خونه فعلی بیایم یک روز توی مغازه وسایل خونه رفته بودیم و دیدم حراج کردند. منم که به فکر خرید یک ماشین لباسشویی با خشک کن بودم گفتم فرصت خوبی هست.  از فروشنده نشان بهترین مارکی که دربارش خونده بودم رو پرسیدم و ایشون هم مزده دادند که مارکی که شما دنبالش میگردید در حراج هست و ٧٠٠ پوند قیمتش کم شده . من عجول هم فوری انتخابش کردم و آقای همسر را متقاعد کردم که ٨٠٠ پوند ناقابل ارزش این ماشین لباسشویی و خشک کن رو داره تازه بهتر از اینه که دو ماه دیگه١۴٠٠ پوند بخریش.  و اینطوری صاحب یک میلی عزیز آلمانی شدیم و خوشحال بودم که دیگه مشکل خشک کردن در این هوای بارانی و مرطوب اینجا رو ندارم. ولی تمام این امید و آرزوها بعد از ٣ ماه که اومدم از خشک کنش استفاده کنم بر باد رفت چون فهمیدیم اصلا خشک کن نداره و فروشگاه هم قبول نکرد اگرچه فروشنده ای که فروخته بود قبول کرد که اشتباه کرده ولی نمیشد پسش بگیرند چون مقصر من بودم که زودتر چکش نکردم و گفتند بجاش یک خشک کن با نصف قیمت میتونید بخرید  ولی مساله اینه که جای خشک کن نداریم مگر اینکه در انباری بزارمش. خلاصه که هر شب که ماشین لباسشویی داره کار می کنه و من فکر خشک کردن این ملافه ها و لباسها هستم و تو دلم به این ماشین لباسشویی گران قیمت لعنت میفرستم . به امید خشک کن در خانه بعدی ....

۴- چند وقت پیش یک آقای پروفسوری از ایران برای فرصت مطالعاتی به گروهمون اومده بودند که بعدا خودشون و خانم مهربونشون به یکی از دوستان عزیز ما تبدیل شدند. این آقای دکتر در ایران کلی معروف بودند و معاون وزیر بودند و رییس دانشگاه و از این سمتها. خانمشون هم استاد دانشگاه بودند. خلاصه ایشون برای خودشون شخصیت مهمی هستند.  همون هفته های اول  که به اهمیت ایشون پی نبرده بودم یکبار توی راهروی دانشگاه دیدمشون و ضمن احوال پرسی ایشون گفتند دارم میرم احکامم رو از کارگزینی بگیرم. منم کلی خنده ام گرفته بود که ماجرای این احکام چیست و در سیستم دانشگاهی انگلیس احکام و کارگزینی و این حرفها رو نداریم و تا مدتها هر وقت ایشون رو میدیدم به یاد احکام می افتادم . حالا چرا اینو نوشتم چون منم چند روزه منتظر احکامم هستم و نمیدونم این کارگزینی چرا احکام جدیدم رو صادر نمی کنه ؟؟!!

۵- صحبت آقای دکتر شد یاد محبتهای خانمشون افتادم. در اون روزهای سختی که بیمارستان بستری بودم و نگران سلامتی بارانم این خانم دکتر مهربون هر روز به دیدنم میامد و وقتی هم زایمان کرده بودم برام کاچی می آوردند و هی بهم امید میدادند که در این غربت و تنهایی خیلی ارزشمند بود تازه وقتی خودشون هم مهمون بودند.  یادم نمیره این جمله شون که می گفتند" نگران نباش و بچه تو بسپار به خدا  من میدونم دخترت بیمه امام زمان هست." و این چه حس دلگرمی و امیدی در من ایجاد کرد در اون روزهای سخت .

۶- همیشه این وقت سال نزدیک عید که میشه من آرزو میکنم در ایران باشم. یعنی اصولا من عاشق پاییز و این روزهای نزدیک عید مشهد هستم . دلم برای مامان و بابام تنگ شده . آخ دلم تنگه واسه خونه .... 

٧- این دنیای مجازی هم عجب دنیای عجیبی است. دوستای جدیدی پیدا می کنی که هیچ وقت ندیدیشون و بعد بخشی از زندگیت میشند. نگرانشون میشی اگه چند روز ننویسند و با ناراحتیشون تو هم ناراحت میشی و شاید هم مثل الان من دل نگران کوچولویی هستی که مریض شده و براش دعا میکنی تا حالا خوب شده باشه.   گاهی فکر می کنم حداقل فایده اینجا این بوده که این چند تا دوست عزیز و مهربون رو  پیدا کرده ام تازه منی که فقط برای خودم نوشته ام و به ندرت هم در صفحات بقیه نظر گذاشته ام بازهم چند تا دوست خوب پیدا کرده ام که ندیده دوستشون دارم و براشون بهترین ها رو آرزو می کنم . سعیده عزیز  آزیتای مهربان  سپیده عزیز   صنم عزیز  مامان هانی    و همه دوستانی که اینجا رو میخونند و گاهی پیامی از سر مهر و محبت میگذارند. 

٨- و اینکه دختر خانم ما این روزها کلی صحبت می کند ( البته به زبان خودش که شبیه فرانسوی هست  با کلی ز و ق و...) ولی ماما و ددی رو درست تلفظ می کنه. باضافه کلی کارهای جدید که باید در صفحه خودش بنویسم تا یادم نره.

٩- هفته دیگه سالگرد عروسیمون هست. ٨ سال میشه ! ببینیم کی یادش میمونه ؟ انگار هنوز دیروز بود.  

١٠- هفته دیگه تولد برادره  هم هست و من هنوز کادویی به نیمکره جنوبی نفرستاده ام.

١١- کلی ددلاین و کار ناتمام و شروع نکرده دارم @ چرا هفته ها اینقدر سریع می گذرند .....

١٢- من مسافرت لازم دارم اون هم به یک جای آفتابی وگرم و  آرام ....

 

   + Passenger - ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸