تا دل بيدار من
شد آشناي نيمه شب
تا دل بيدار من
شد آشناي نيمه شب
خاطري چون صبح دارم از صفاي نيمه شب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا
گنج گوهـر يافتــم
از گريه هاي نيمه شـب
گنج گوهر يافتم
از گريه هاي نيمه شب

امشب منم و بزم خيالم
من و دنياي ملالم
غم شيرين تو را بستايم اي زيبا
شب شورانگيز رويا
هستي شده تصويري ز رويا
عطش دل مانده بر جا

مژه بر هم بگذارم
ره رويا بسپارم
برود از تن قرارم

مي روم تا، کشور تاب، مي زنم پر، مست و بي تاب
در فضاي بي کران، مي پرم نرم و سبک، سرشار رويا

در شب خاموش من، درد هم آغوش من، برخيزد از جا

سوختم از آتش غم در تب روياي تو
سوختم از آتش غم در تب روياي تو
اي تپيده به يادت از زمان شيداي تو
جاودان باش اي غمت در قلب شب پندار من
اي فکنده در سکوتم ياد تو غوغاي تو
اي فکنده در سکوتم ياد تو غوغاي تو

افسوس ،گل اميدم تو بودي،دل تنهايم ربودي

به جدايي دل دادي
نکني از من يادي
غم خود در من نهادي
هستي، شده تصويري ز رويا
عطش دل مانده بر جا

غم اين تنها بودن
چو تبي مي سوزد تن
شب من تنهاتر از من

در نگاهم ، وانشيني ، نقش رويا آفريني
روي بال ياد تو ، مي روم تا آسمان ، آزاد و شيدا

اي شب تاريک من با غم من خو بگير آرام و تنها

با صدای زیبا و جاودان محمد نوری-بشنوید

   + Passenger - ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥