گفتا که بنشناسم من خویش زبیگانه ....

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک  بتر از دیگر شوریده و دیوانه
ای لولی بر بط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شدو مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم:زکجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش زبیگانه
من بی دل و دستارم در خانه ی خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

  "مولانا"

مولانا

   + Passenger - ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥