تا فرصتی دیگر ....

در تکاپوی انسان شدن
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت

و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم
خودم
هدفم
و به تو
وفائی که مرا
و ترا
به سوی هدف
 راه می نماید.

در میان راه
دیدار می کنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را

در میان راه
می بالد و به بار می نشیند
دوستی ئی
که توان مان می دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و
یاوری

این است راه ما
تو
و من
در وجود هر کس
رازی بزرگ نهان است
داستانی @ راهی @ بیراهه ئی

طرح افکندن این راز
راز من و راز تو
راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.

 

از بخت یاری ماست
             شاید
که آنچه می خواهیم،
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد.....

دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ای می خواند،
رویایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،
و هر دانۀ برفی
به اشکی نریخته می ماند.
سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرآات ناآرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من
گاه
آنچه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاری است.  

مارگوت بیگل _ ترجمه احمد شاملو

نه حوصله خواندن وب بلاگ های دوستان رو دارم و نه حوصله باز کردن فیس بوک و نه خواندن اخبار و نه شنیدن اخبار تلویزیون و نه دل دیدن تصاویر وحشتناک زلزله و کشته های جنگ و  حتی حس پاسخ دادن به ایمیلهای دوستانم را ندارم ... اصلا حوصله هیچ چیزی رو ندارم تا وقتی این کارهای ناتمامم به سرانجامی برسد . همان مختصر وقت آزادی هم که در شب دارم دوست دارم لحظه لحظه اش رو با خرگوشک کوچکم به بازی بگذرانم که شاید کمی از حس دلتنگی روزانه اش که  دور از ماست کم شود.  خلاصه تا فرصتی بعد که شاید حس نوشتن و وقت نوشتن داشته باشم - بدرود !!!!

 

   + Passenger - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸