امروز که با باران خونه بودیم وسطهای روز دیدم دارند در می زنند . درو که باز کردم دیدم دو تا خانم  انگلیسی خیلی مودب هستند یکی جوون و یکی مسن و به فارسی میگند فریده رو میخوایم ببینیم. منم به انگلیسی بهشون میگم مامانم اینجا نیستند. !! ازم می پرسند فارسی میتونم صحبت کنم منم به انگلیسی می گم بله !!!!  با مامان  یک بار توی خیابان صحبت کرده اند . از این مبلغان عیسی (ع) و مسیحیت هستند فکر کنم بهشون می گند میشنری .   بعد میگند کتاب مقدس رو براتون آوردیم و بعد خودشون رو معرفی می کنند و می گند ما پارسال ایران بودیم و میخوانند به مامان سلامشون رو برسونم.  منم که دیدم خیلی مودب هستند و دلم برای مهمون داشتن تنگ شده بود  دعوتشون می کنم بیان تو و اونها هم با خوشحالی  می پذیرند  و دور میز آشپزخونه مینشینند و  یک کم صحبت می کنیم. من بهشون میگم تی دوست دارید یا کافی و اونا جواب میدند چای. چای و شیرینی می خوریم . خانم مسن تر یک صفحه از کتاب مقدس رو میخونه که خبر از تمام شدن غمها و آمدن شادی می دهد . میگه ایران رفتند پرسپولیس رو ببیند چون در کتاب مقدس از کوروش زیاد صحبت شده و البته به اصفهان و تهران و چالوس هم رفته بودند و می گفتند چالوس مثل انگلیس هست. هر دوشون عالی فارسی صحبت می کنند و حتی می نویسند و البته دختر جوان که آمریکایی بود می گه که پدر شوهرش ایرانی هست. اونها هم می گند چقدر من خوب انگلیسی صحبت می کنم و بعد هم آدرس چند تا مغازه ایرانی رو بهم میدند !!!جالب اینه که میدونند من مسلمان هستم و از نبوت هم صحبت می کنند. از خیام و حافظ حرف می زنیم و خلاصه اینکه خیلی مهربان بودند.   یک کم با باران بازی می کنند و میگویند  چه خانه قشنگی از بیرون دیده نمیشه اینقدر بزرک باشه و اجازه می پرسند اگه میشه بقیه خونه رو ببینند. بعد هم خانم مسن شماره تلفنشو برام می ذاره و قرار میشه دو هفته دیگه دوباره بیان تا بیشتر صحبت کنیم.....

   + Passenger - ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸