و می‌آموزی و می‌آموزی ....

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

اینو یک جایی خوندم خوشم اومد اینجا بزارمش :

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

بورخس

و اینکه این سفر هم تمام شد. سخنرانیم خیلی خوب بود و فیدبکهای خیلی خوب از همه گرفتم. چند تا از دوستانم از استرالیا و استاد قبلیم هم که در جلسه بود می گفتند من خیلی سخنران خوبی هستم !! که البته نظر لطفشان هست و  بسی باعث خوشحالی.   البته نباید زحمات استاد عزیز رو هم نادیده گرفت. دیشب بعد از مراسم شام رسمی کنفرانس که تازه دیر وقت تموم شد ازم خواستند چند تا تغییر در سخنرانیم بدم و یک بار تمرینش کنم و منم گفتم چشم. بعد می بینم دارند با من میاند فکر می کنم طبقه هتل رو دارند اشتباه میاند @ میگه نه دارم میام ببینم تمرین می کنی حتما و بعد با آن همه خستگی تا نیمه شب نشسته بود تا من تغییرات رو بدم . 

 الان هم توی فرودگاه نشستم منتظر برگشتم به خانه . جناب استاد گفتند زودتر با ایشون بیام فرودگاه شاید بتونم  پروازم رو عوض کنم  و با پرواز ایشون بیام که نشد  و باید چند ساعت دیگه منتظر باشم. البته حوصله ماندن و گشتن در شهر رو هم نداشتم. دلم خانه و همسر جان و باران نازنین رو میخواد. داشتم فکر می کردم چقدر خوب که دارم به خانه بر می گردم @ هیچ حسی برای سفر به مونترال نیست.

کلی ایده جدید و جالب در مورد کارم در ذهنم هست که باید انجام بدهم . کلی کار باید کرد.  باید یاد بگیرم که خیلی محکم هستم.

  فعلا تا بعد ....

 PS, I hate flying at night especially when i am alone. i feel sad and homesick. I just bought a brow scissior and tweezer quite expensive yesterday and they were in my bag and in the airport they didn't let me to check in with those items and asked me to throw them away and  I've gave them to a young girl in airport and she was just surprised and happy . It made me feeling good that I made someone happy but deep inside feeling sad that I loose them.

 

   + Passenger - ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸