برشی از این روزها

این وقت شب که میشه میام سر لبتابم و از بس خسته ام هیچ حسی برای مطالعه و درس خوندن و انجام کارهای نیمه تمام نیست. این دختر کوچولوی ما اینقدر سخت میخوابه و اینقدر خودش و ما رو اذیت میکنه تا بالاخره خوابش ببره و من و پدرش هم خسته و بیحال و دیگ رمقی برای کار کردن نداشته باشیم. اصولا این باران کوچولوی ما بلد نیست خودش به تنهایی بخوابه و البته این شبها حق هم دارد. دنون ششمش در اومده و هفتمی در راه است و فکر کنم کلی درد دارد که اینقدر بیقراری می کند.  خلاصه اینکه خسته ام و نگران این کارهای ناتمام.   پریشب شام یکی از همکارام که اخیرا   پست دائم کانسولتنتی گرفته رئیسشو و  منو و استادم رو به همین مناسبت به  شام دعوت کرده بود که البته همه با همسرانشون اومده بودند به جز من که حسن باید با باران خانه میموند .  بدون اینکه حرفی بزنم خانمش درباره روزهای سختی که با بچه هاشون وقتی کوچکتر بودند و مجبور بوده برای امتحانات خودشو آماده کنه شروع به صحبت کرد و گفت میدونم چه شرایط سختی الان شما دارید ولی این روزها می گذرند. خودش که تازه امتحانات دندانپزشکیشو بعد از نزدیک ٣ سال تموم کرده می گفت از وقتی وارد این کشور شده همش داره امتحان میده و بالاخره تمام شدند و واقعا هم سخته با وجود بچه که بتونی به همه کارهات برسی . نمیخوام گلایه و یا ناشکری کنم که روزی هزار بار خدا رو به خاطر همه الطاف بیکرانش به من و خانواده ام شاکرم ولی   همین سختی های راه است که مدام تردید درت ایجاد می کنه و  هی اینها رو باید بنویسم تا به خودم یاد آوری کنم ولی باید مقاوم بود و استوار و  فراموش نکرد توکل را  و صبر و بردباری را.   باید دوید ٬ غصه خورد ،و تلاش کرد٬ اما همیشه باید دانست که هردغدغه ای در دوران خودش مفهوم دارد  .  باید قوی شد ، و گاهی دو قدم عقب رفت و به زندگی از کمی دورترنگاه کرد ... کاش تصویر واضح تر زودتر ایجاد میشد !!!!!

 

 

   + MT - ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸