این قافله عمر عجب میگذرد...
دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد....

این روزها گاهی اینقدر شک و تردید در ذهنم میاد از راهی که می روم  که همش خودم باید به خودم امید بدهم. اینقدر این روزها سریع می گذرند که فرصتی برای نوشتن نمی ماند و هی حرف نگفته  پشت حرف نگفته می ماند و من در حسرت اینکه شاید این روزهای زندگی را حتی خلاصه وار برای یادگار بنویسم. حتی چند هفته اخیر اینقدر درگیر سفر و کارهای روزمره بودم که حتی فکر می کنم هیچ کار مفید آکادمیکی هم انجام نداده ام.   برای ما اتمام تابستان حالا نزدیک است که مامان و بابای عزیز دارند بر می گردند. روزهای  پیش رو ممکن است خیلی سخت باشد و شاید هم با یاری و لطف خدا آرام. اگر فقط خیالم از این دخترک عزیز تر از جان راحت باشد بقیه سختیها مشکلی نیست. خلاصه اینکه  پاییز سریع تر از آنی که منتظرش بودیم فرا رسید.  تابستانی که گذشت و چه سریع گذشت کلی به سفر گذشت از ویندرمر زیبا تا داگلاس و رمزی خاطره انگیز از لندن تا چستر و حتی همین وین پاییزی و حالا هم یک سفر دیگر  پیش رو.  خلاصه اینکه  همچنان در سفر !! 

   + Passenger - ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸