امروز اولین روز آزمایشی باران در مهد کودک بود که تجربه خوشایندی برای من نبود و تمام مدتی که اونجا بودم سعی می کردم جلوی ریزش اشکهایم رو بگیرم. اتاقی که بجه های زیر دو سال هستند برای هر ۴ تا بچه یک پرستار دارد ولی همه بچه ها بجز ٢ تا در سن راه رفتن بودند. ولی هم مربی ها و هم والدینی که وارد اتاق می شوند با کفش وارد می شند  و بچه ها هم روی همان موکت بازی می کنند و این برای من که اینقدر مواظب بودیم قابل قبول نیست. از همه بدتر اینکه در اتاق که به حیاط باز می شه همیشه باز است و در این هوای سرد ١٢ درجه بچه ها بیرون می رند و شن بازی می کنند . من که خودم در مدتی که توی اتاق بودم یخ زدم حالا حساب این بچه ها جداست . و بعد هم چند تا از بچه ها سرما خورده بودند و اب دماغشان آویزان .... همه اینها روی هم در کنار این حساسیتهای من !!!! سر یک ساعت بر گشتیم خونه و از وقتی اومدم سرکار همش این سایت ofsted رو سرچ می کنم شاید مهد کودک بهتری پیدا کنم ولی هیچ فرقی ندارند و شاید دلیل این حساسیتهای من این اختلاف فرهنگی است. دارم از صبح دنبال یک ننی قابل اعتماد می گردم که بتونم باران رو بهش بسپارم ولی سخته . حتی فکر اینکه سر کار نرم و چند ماه دیگه مرخصی بگیرم هم اومد به ذهنم ولی این هم قابل اجرا نیست . هم اینکه خیلی تلاش کردم به جایی که هستم رسیدم و هم اینکه به حقوقم نیاز داریم. فکر کنم روزهای سختی پیش رو داریم. کلی نگرانم ........

 

   + Passenger - ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸