امروز یاد فیلم " افسانه آه" افتادم و فکر می کردم آیا این احساس درسته که فکر می کنم باید یک کار دیگه انجام بدهم.  چند وقته این حس با منه که کار مفید انجام نمی دهم و یا این حس که تا آخر عمرم هیچ پیشرفتی نخواهم داشت و همین جایی که هستم خواهم ماند و این افکار مسخره سبب شد وقتی امروز استادم ازم پرسید از چی ناراحت هستی شروع به گریه کنم.( البته نکته جالب اینه که هنوز هم دوست دارم گریه کنم . ) خودمم نمی دونم چرا. اینقدر استادم نسبت به من محبت داشته و لطف کرده و حالا اون هم فکر میکنه تقصیر اون هست و من از کارم راضی نیستم در حالیکه این یک حس درونی احساس رضایت شخصی هست. ولی خوب از طرف دیگه از تنها کسی که دلم گرفته بود و می تونستم احساسم رو بیان کنم جناب استاد نازنین بود.  خلاصه چهره دیگه من جمینی  رو استادم دید و دیگه اینکه آدم بعضی وقتها نیاز به گریه داره تا آروم بشه تا بتونه با تعقل فکر کنه. اندرز امروز استاد: " وقتی ایمیلی که بر روی احساسات رو می خواهی بفرستی @ بنویسسش و یک شب باهاش بخواب . اگه روز بعد هم همون احساس رو داشتی اونوقت بفرستش. " ( این نصیحت رو کردند که دفعه دیگه که عصبانی بودم بجای ایشون به خودم ایمیل بزنم و با اعصاب مردم بازی نکنم !!! )

 

   + Passenger - ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸