خیلی وقته چیزی ننوشتم و نمیدونم هم چی بنویسم. جولای به سرعت گذشت و  به اواسط اگوست رسیدیم و تابستان به نیمه رسیده است. کم کم داریم در خانه جدید جا می افتیم . ولی هر روز که به پاییز نزدیک تر می شویم نگرانی من بیشتر می شود و دلم بیشتر می لرزد که به روزی که  مامان و بابا به ایران بر میگردند نزدیک تر می شویم و به روزی که باید دختر کوچولو رو در مهدکودک بزاریم نزدیک تر  و من اینقدر نگرانش هستم که قابل تصور نیست و مدام به خودم می گویم همه بچه ها به مهد می روند و تازه من این شانس رو داشتم که یک سال بتونم در خونه بمونم و با دخترک  عزیز تر از جانم باشم ولی چاره ای نیست. با خودم فکر می کنم اولین باری که می خواستم به باران شیر خشک بدهم اینقدر ناراحت بودم و در تنهایی گریه کردم تازه با این سختی که من به باران شیر می دادم و تونستم بیش از ٧ ماه شیر بهش بدم و بعد که دکتر تجویز کرد که از نظر درمانی باید شیر خشک بدهم چون مواد معدنی بیشتری دارد کمی از حس گناهم کمتر شد. حالا همین حس گناهو نسبت به کودکستان دارم. 

 

 

   + MT - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸