١- ٣١ سالگی هم  از راه رسید و فردا روز تولدم هست. حس عجیبی دارم. وقتی بچه بودم فکر می کردم چقدر آدمهای بالای ٣٠ سال بزرگند و به نظرم پیر @ و حالا خودم در آستانه آن هستم ولی حس نمیکنم پیر هستم. ولی حس عجیبی است که دوستش ندارم  @ دوست دارم همیشه در سی سالگی بمونم....

اگرچه بطور رسمی تا دو ماه دیگه می تونم ٣٠ ساله بمونم . چون منم مثل دخترم دوست داشتم دو تا تولد داشته باشم !!!!

راستی به لطف فیس بوک امسال بیشترین تعداد تبریکهای تولد رو داشتم .

٢- این روزها همه جا حرف انتخابات است . منم مثل همه گرفتار هیجان بحثها و نگران نتایج . BBC هم کلی خبر در این مورد ÷خش می کند . از ÷انارومای امشب تا گزارشهای طولانی از ایران.

٣- Such a true horoscope for these days

You're getting your bearings and thinking deeply about your goals and purpose in life. More importantly, you're beginning to see the best way to make headway in the near future. Communication is important. So is sharing your experience with others. A continual flow of energy will help you make necessary progress. There is plenty going on in your twelfth house, too, which suggests that it's time to do some inner work. You may need to reflect on why you're moving through certain experiences, which may not be easy

۴-   با هیجان تمام برای تعطیلات تابستان یک هتل ۵ ستاره عالی و پرواز با قیمت مناسب  در سواحل ایرلند رزرو کردم و می خواستم  خرید نهایی رو انجام بدهم که آقای همسر گفتند کجای ایرلنده و بعد فهمیدیم که ویزا نیاز داره و هیچ کدوممون هم حوصله دردسرهای ویزا گرفتن رو نداریم .....بنابراین فعلا تعطیلات بدون تعطیلات !!!!!!

۶ - هوا دوباره سرد و زمستانی شده ...

٧- سری پنجم Apprentice  هم تموم شد و بطور عجیبی جاسمین که یک دختر ایرانی هست برنده شد. اگرچه از نظر من مستحق برنده شدن نبود.

٨- دارم فکر می کنم اینجا چی بنویسم. مامان خانم می گند سیاسی ننویسی @ حالا کسی نیست بگه ما سیاستمون کجا بود.  آقای همسر می گند از جز ئیات کارهات ننویس !. یک دوست عزیز میگه عکس باران رو نزار تا چشم نا محرمان بهش نیفته !! . خودم فکر می کنم از جاهایی که رفتم و کارهام ننویسم که حمل بر خودستایی نشه.  یکی از همکارام از ایران میگفت چرا ÷یشرفتها و یافته های جدید در مورد رشته ام رو نمی نویسم. اونم کسی نیست بگه  که این صفحه جای اینگونه مطالب نیست و اگه بخوام این مطالب رو بنویسم که میرم مقاله های نیمه تمامم رو تموم کنم . بهرحال موندم اینجا چی بنویسم. فکر کنم در اینجا رو ببندم بهتر باشه.   این هم برای شماره ٨

 ٩- امروز برای خرید رفته بودم بیرون و باران هم تو کالسکه اش خواب بود. در یک لحظه سرمو برگردوندمو و دیدم یک دختر ۵-۶ ساله سرشو تو کالسکه باران کرده و میخواد بینیشو بگیره  شایدم میخواست نازش کنه . در یک لحظه اینقدر ترسیدم که سر بچه جیغ کشیدم و گفتم داری چکار می کنی . مامان دختر زود اومد و عذرخواهی کرد و داشتم دور میشدم شنیدم داره دخترشو دعوا می کنه و میگه " مامان بیچاره نزدیک بود سکته کنه !!".... به یاد یادداشت این  مامان عزیز افتادم.

 

   + MT - ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸