ساعت ده  و نیم شبه و شروع کردی به شستن ظرفها و تمیز کردن آشپزخانه . با خودت فکر میکنی این هابی جان یک پیتزا درست کرده اینقدر آشپزخانه نامنظم شده ....بعد با خودت فکر میکنی چرا باران نمیخوابد ! فکر میکنی حتما از لثه هاش هست و خارش داره ... حس میکنی چقدر خسته هستی و عرق کردی از صبح سر کار و بعد م کارهای خونه و باران . همینطور ظرف میشوری و به اینکه هنوز اون دوتا مقاله ای که باید برای مجله ریویو کنی رو نخوندی و ددلاینش نزدیکه و قبل از سفر باید سابمیتشون کنی.  بعد به اینکه هفته آینده چه هفته سختی خواهد بود فکر میکنی. فکر میکنی چی سوغاتی برای خانواده ای که مهمونشون هستی بخری !!! بعد ناخودآگاه یاد پرده هایی که سفارش دادی میفتی و فکر میکنی اونهای اتاق نشیمن رو اشتباه انتخاب کردی و زشت خواهند شد ولی الان نمیشه عوضشون کرد !!! تا حالا نزدیک ١١ هست و باران بالاخره خوابیده و هابی جان میبردش توی تختش. بعد میای نشیمن رو مرتب میکنی و به وسایل بازی وسط اتاق نگاه میکنی. جا برای راه رفتن نیست. گلیدر یک طرف@ زمین بازی @ صندلی راحتی و وسیله روروک مانند طرف دیگه. داری فکر میکنی کدومشو از جلوی چشمت دور کنی ولی هرچه فکر میکنی میبینی همشو لازم داره @ باید چکار کنم با این همه شلوغی ؟ بعد کف آشپزخونه رو با دستگاه بخار تمیز میکنی و میری یک دوش بگیری. زیر دوش با خودت فکر میکنی چطوری بعضیها افسردگی بعد از زایمان میگیرند وقتی این همه کار سرت ریخته. بعد به خودت میگی شلوغی که مهم نیست ...

بعد از حمام که بیرون میای ساعت ١٢ شب شده و  یواشکی به اتاق بچه ات سر میزنی و میبینی کوچولوی نازنینت مثل یک فرشته کوچیک خوابیده . میای پایین و  برای خودت یک چای داغ میریزی و تصمیم میگیری اون دو تا مقاله رو بخونی ولی با خودت فکر میکنی بهتره این خاطرات روزهای سخت و سنگین رو یادداشت کنی تا یادت نره.  یاد لبخندها و نگاههای مهربون دخترک نازنین  میفتی . یاد قهقهه های شادمانه اش وقتی باهاش بازی میکنی و یاد اون نگاههای با مفهوم و متعجبانه اش وقتی چیزی براش ناآشناست. و یاد اینکه هفته دیگه یک هفته ازش دور خواهی بود و دلت برای تن خوش بوش  تنگ خواهد شد و اشک به چشمات میاد. یاد پیتزای خوشمزه ای که هابی جان درست کرده بود میفتی و اینکه چقدر سعی میکنه کمکت کنه تا خسته نشی .  یک لحظه حس میکنی دلت براش کلی تنگ شده ....یاد این میفتی ظهر که از جلوی سنت ماری که رد میشدی یاد روزهای سختی که پشت سر گذاشتید افتاده بودی و با خودت فکر میکردی چقدر باید خدا رو شاکر باشی.  فکر میکنی با اون پرده ها و کمدها یی که خریدید چقدر خونه قشنگ خواهد شد . یادت میاد که نباید به این زودی خسته بشی و باید فراموش نکنی سپاس و  شکرگذار از درگاه خدا رو.

خدایا هزاران مرتبه شکر بخاطر همه چیز . خدایا به من نیرویی بیشتر عطا کن تا از عهده همه کارها و وظایفم بربیایم ....

بعدش هم اینقدر خسته ای که حوصله خواندن نداری و ترجیح میدی بری بخوابی شب خوش ...

   + Passenger - ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸