پراکنده ها

چه ساعتهای درازی را صرف این کرده ام که خودم را قانع کنم که حق با من است @ آیا عقل حکم نمیکند از این که شاید اشتباه از من باشد بترسم.

جین آستین

١- از دیروز همش تو ذهنم این آیه میاد : "فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً " @ حالا چرا نمیدونم. !!!!!!!!

٢- آقای همسر جان رفتاد کنفرانس چند روزه و من و عسلک تنها هستیم. کلی دلم برای هابی جان تنگ شده. داشتم فکر میکردم این سینگل مامها خیلی کار می کنند....

٣- هفته دیگه عیده و من هوای عید ندارم و هیچ کاری هم نکردم. شاید چون پنجره ها برق نمیزنند و گل پامچال و بنفشه پشت پنجره نذاشتم و خونه تکونی نکردیم @ حال و هوای عیدو حس نمیکنم. یک کم دندون باید روی جگر بزارم.

۴- این مامان وبابا هم که یک ماه خونه و زندگیشونو ول کردند و رفتند شمال . فکر نمیکنند که من دلم تنگ میشه و حتی تلفنی هم نیمشه صداشونو شنید . با موبایل هم که خیلی گرون میشه بخوام هر روز زنگ بزنم.

۵- این فندق کوچولوی ما هم که هر روز عسل تر میشه @ ماشاا... امروز سکسکه ام گرفته بود با تعجب نگام میکرد بهش میگم هیکاپه مثل خودت @ نگران نشو . بعد همین طوری سکسکه میکردم میبینم هر بار سکسکه می کنم غش غش می خنده @ اونم چه خنده ای غیر قابل باور.

۶- امروز دیدم هوا خوبه با هم تا دانشگاه رفتیم. استادم که از روز اول بعد از تولدش تنها کسیه که مدام هر چند وقت میبینش @ میگه باور نمیکنم اینقدر بزرگ شده. همش میگه چه چشمای قشنگی داره و چه مزه های بلندی .

٧- پارسال همین وقتها بود که ما گلاسکو بودیم و فهمیدیم خداوند این فندق کوچولوی عزیزو برای ما فرستاده. چقدر هم خوشحال شدیم. چند هفته بود که به بوها حساس شده بودم و بعضی وقتها حالت تهوع و درد سینه و خستگی و همه این علایمو به خستگی ربط می دادم و چقدر هم ورزش میکردم. چون هیچ قصد بچه دار شدن نداشتیم. بعد گلاسکو که برای کنفرانس رفته بودیم هابی جان گفت بیا حالا همین طوری بیبی تستو انجام بده تا مطمئن بشی . منم از بوتس کنار هتل ارزونترین تست حاملگی رو خریدم چون مطمئن بودم حامله نیستم. تازه بعد از دو شب تصمیم گرفتم بازش کنم اونهم بخاطراینکه ببینم این تستهای حاملگی چطوری کار می کنند. روی جعبه گفته بود ٢-٣ دقیقه صبر کنم ولی فکر کنم برای من حتی ٢ ثانیه هم نشد که دو تا خط پررنگ آبی ظاهر شد و من مات و مبهوت به اون نگاه میکردم. حالا یکسال گذشته و الان یک دختر کوچولوی خنده روی ۴.۵ ماه روبروم خوابیده. خدا حفظش کنه.

٨- اینقدر دوست دارم باغبانی کنم و یک باغچه کوچک پر گل داشته باشم. ........

٩- چند روز دیگه سالگرد فوت آقابزرگ عزیزمه. چقدر دلم براشون تنگ شده .  افسوس حالا دیگه حتی توی خواب هم نمیبینمشون. روحشان شاد ..

١٠- رضایت خاطر اشتیاق دائم من است. این جمله رو جایی نوشته بودم @ امروز چشمم بهش خورد به فکرم انداخت. نمیدونم چرا این روزها فکر میکنم از کارم احساس رضایت قلبی ندارم. یک کار مهمتر میخوام با مسولیت بیشتر. نمیدونم باید به کار کلینکی برگردم. این حسی که تو وجودم همش میگه با ریسرچ برای مریض هیچ کاری نمیکنم خیلی بده. احساس رضایت از مریضو میخوام ببینم. اگرچه که این حس درستی نیست. باید با اشتیاق کار کنم....

باید دعا کنم. خدایا خواهش میکنم هرگز نگذار فراموش کنم که درست در این لحظه زندگی ام از چه غنا و نعمتی سرشار است. خدایا هرگز نگذار فراموش کنم  آنچه دارم همه چیزی است که به آن نیازمندم. هرگز نگذار فراموش کنم که باید سپاسگزار باشم.

خدایا شکر

   + Passenger - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧