این روزهای پاییزی زیبا دارند سریع می گذرندو باران کوچولوی ما رسما امروز سه هفته اش شده و اگرچه من دوست دارم این روزها سریع بگذرند تا دخترک عزیزم بزرگتر و قویتر شود ٬ ولی از طرف دیگه دوست دارم این روزهای نوزادیشو  دو دستی بچسبم ٬ و فکر میکنم چقدر دلم برای بوی این روزهاش دلم تنگ خواهد شد ...

این کوچولوی ما شبها فقط با صدای رادیو فردا خوابش می بره و نور زمینه آبی صفحه تلویزیون ٬ تا امشب یک هفته ای میشد که توی صندلی مخصوص نوزاد ( گلیدر) میخوابید ٬ و چون تلویزیون پایین هست یکی از ما باید همراه با اون روی سوفا میخوابید و یکی دو شب اخیر بجای سوفا روی زمین خوابیدم ٬ ولی امشب توی گلیدرش هم نمیخوابید و من برای اینکه آروم بشه روی پتوی خودم روی زمین گذاشتمش که فوری خوابید ٬ حالا من حتی همون پتوی روی زمین رو هم ندارم ٬ ولی خدا رو شکر که حداقل اون خوابیده !!!

کلی کار عقب افتاده دارم و باید چند تا مقاله رو تا هفته آینده تکمیل کنم باضافه کلی مریض و کارهای عقب افتاده دیگه و تازه نمیدونم از هفته بعدی که مامان اینجا نباشه باید چکار کنم ٬ هنوز نرفتند از حالا دلم براشون تنگ شده ! 

کلی کار من و حسن سخت میشه ٬ دست تنها با یک نوزاد کوچولوی حساس  که مراقبت ۲۴ ساعته نیاز داره و کار و دانشگاه و زندگی ...اگرچه میتونم از ۹ ماه مرخصی زایمان استفاده کنم  ولی کارمو اینقدر دوست دارم که حیفم میاد نرم ٬  ولی از همه مهمتر و هزاران مرتبه خدا رو شکر که سالم هستیم

 

 

   + Passenger - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧