There are those who think that love comes, with a lifetime guarantee

But we know from those around us, that this may not always be

It's the simple things, that come between, a father and a son

But when they try to talk, the knives are out, before they have begun

Well, that was me, and I have seen the light that shines for eternity

Because I learned to say, the words I love you ...

-lyrics from Chris de Burgh's song "I Love You"

 امروز تو CDهای قدیمیم دنبال یک فایل میگشتم ٬ دیدم همه آلبومهای Chris de Burgh رو چند سال قبل کپی کرده ام و دارم ٬کلی خوشحال شدم و بعد هم ( چون هیچ کار دیگه ای ندارم !!!) نشستم و متن این شعر  I love you رو که با گروه آریان همخوانی کرده و من خیلی این آلبوم رو دوست دارم ٬ رو نوشتم.

 چرا من اینقدر کار نکرده  و عقب افتاده دارم این روزها با اینکه مدام دارم می دوم؟! یک لیست بلند بالا از کارهایی که استادم بهم داده و من حتی نگاهشون نکردم !  یک عالم کار خونه و اینکه باید خونه تکونی کنم و خونه رو تمیز کنم قبل از اینکه مامان بیاند. اتاق جوجه کوچولومون هم هنوز آماده نیست و همه وسایلش توی کیسه و جعبه هاست و منتظریم تخت و کالسکه و کمدش بیاد تا اتاقشو درست کنیم و بعد هم هنوز خریدهاش تموم نشده ... شروع میکنم  ethics پروپوزال پروزه جدید رو بنویسم که چقدر هم کار سختیه و نیاز به تمرکز داره و بعد یادم میاد که باید لباسهای باران رو بشورم ٬ بعد تا میشینم نوبت شیر اکسپرس کردن میرسه و بعدش هم باید برم بیمارستان تا به خانم کوچولو شیر بدم و بعد یک ساعت فرصت دارم تا یک چیزی بخورم و به بقیه کارهام برسم و  این چرخه دوباره هر ۴ ساعت تکرار میشه  و شب که میرسم خونه اینقدر خسته ام که کافیه فقط یک دقیقه چشمامو ببندم تا به یک خواب عمیق فرو برم. تازه کلی هابی جان کمک میکنه ... هی تصمیم میگیرم برم و به استادم بگم تا دو ماه  مرخصی لازم دارم ٬ اینطوری نمیشه کار کرد و بعد به بیمارستان که میرسم اینقدر ایده جدید به ذهنم میرسه که فراموش میکنم !!  این روزها من همش دارم می دوم و به هیچ جا نمیرسم....

 

 

   + Passenger - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧