تو کیستی  که من اینگونه
بی تو بی تابم
شب از وجود خیالت
نمی برد خوابم

توکیستی که من از موج
هر تبسم تو
به سان قایق سرگشته
روی گردابم

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه کرد با دل من آن نگاه
شیرینا

تو دوردست امیدی و
پای من خسته است
چراغ چشم تو سبز است و
راه من بسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی و مدام پیش نگاه

چه آرزوی محالیست
زیستن با تو

من را همی بگذارند
یک سخن با تو

   + MT - ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧