فکر می کنم چقدر این چند ماه گذشته که حامله بودم خوشحال بودم. با اون همه حالت تهوع و خستگی  چند هفته اول که فکر می کردم به خاطر خستگی و کار زیاد و استرس هست اون شبی که تو هتل در گلاسکو اون دو تا خط آبی در کمتر از ۵ ثانیه ظاهر شدند و ما هر دو چقدر متعجب شده بودیم و چقدر البته خوشحال  و بعد هفته ها و ماههای بعد که از همیشه خوشحال تر بودم و چقدر با باران عزیزم حرف می زدم و هر روز منتظر بودم تا شکمم بزرگ تر بشه ... حالا هم باید هزاران مرتبه خدا رو شکر کنم که کوچولوی عزیزم سالمه و چند هفته دیگه انشاالله به خونه میاد ٬ ولی هنوز وقتی فکر می کنم اون هنوز باید یک ماه و نیم دیگه تو شکمم می بود٬ احساس گناه می کنم . نمی دونم چرا هنوز نمی تونم روی کارام تمرکز کنم و همینطوری اشکام میاند... این روزها خیلی دلم تنگه ٬خودمم نمیدونم چرا !!!

گریه بسه ! باید این کارهای ناتمامو زودتر به یک سرانجامی برسونم .....

   + Passenger - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧