ای سفرکرده نور چشمانم، ای گل باغِ زندگانی من
ای بلور نگاه روشن تو، نقشی از جلوه جوانی من

تا سفر کرده ای ز شهر و دیار، رو به هر سو که می کنم خالیست
جز امید دوباره دیدن تو، دیگرم هیچ انتظاری نیست

دوریت گرچه سخت و جانفرساست، لیک من از امید سرشارم
عکس تو در کنار آینه ای، غمگسار من است و غمخوارم

همه جا با منی اگرچه بسی، بین ما کوه و دره و دریاست
تا رسد روز بازگشتن تو، همه شب چشم من پی فرداست

دانم آنجا تو هم به یاد وطن، روز خود را ز شب نمی دانی
گر بهشتت دهند در غربت، باز در آرزوی ایرانی

نامه های تو می رسد گه گاه، با همه شرح شوق و بی تابی
در دلت شعله ها برانگیزد، یاد این آسمان مهتابی

یاد این شهر آشنای عزیز، که به هر گوشه اش نشانه توست
دفتر یادگار ایامی که پر از خط کودکانه توست

یاد دستی که ریخت از آغاز، از گُل آرزو وجود ترا
درس عشق و محبت آموخت، بافت از مهر تار و پود ترا

دانم آن خاطرات دور و دراز، همه جا با تو همره است هنوز
پر کشی سوی آشیان هر دَم، همچنان مرغکان دست آموز

در همه نامه های شیرینت، نقشی از انتظار می بینم
در خزان جدایی و اندوه، جلوه های بهار می بینم

ای چنان بخت از کنارم دور، ای چنان آرزو به دل نزدیک
روز دیدار می رسد از راه، بگذرد آخر این شب تاریک

باز می گردی از سفر یک روز، با ره آورد عشق و شور و امید
تا سراپا از آرزو سرشار، خوشه چینی از خرمن خورشید

بینم آن روز را به چشم خیال، که تو را در کنار خود بینم
ز سفر سرفراز باز آیی، حاصل انتظار خود بینم

به درازا سخن کشید و هنوز، سخنان نگفته بسیار است
نور چشمم مشو ز خود غافل، که مرا آرزوی دیدار است

زنده ماندم که روز آمدنت، به تو گویم خوش آمدی به وطن
ارمغان من علم و دانش تو، هدیه تو تمام هستی من

شعر از لعبت والا

 

 

   + Passenger - ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧