جهان را بنگر سراسر
كه به رخت رخوت خواب خراب خود
از خويش بيگانه است

و ما را بنگر
بيدار
كه هوشياران غم خويشيم.
خشم آگين و پرخاشگر
از اندوه تلخ خويش پاسداري مي كنيم. 
...

و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصومانه ي خوابش اش
كه از خويش چه بيگانه است !

ماه مي گذرد.
در انتهاي مدار سردش

ما مانده ايم
و
روز نمي آيد ...

احمد شاملو

   + Passenger - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥