روزنگار  يک هفته

دوشنبه : از صبح ساعت ۸ تا ساعت نزديک ۶ بيمارستان بودم. از اتاقم تو بيمارستان خوشم اومده ٬ يک بامبو رو ميزم گذاشتم. يک هيتر هم حالا دارم و کلی اتاقم گرم شده ٬ شايد فردا يک لامپ با نوری مثل خورشيد هم براش بخرم .

 نمی دونستم چند وقت که کار نکنم٬ دلتنگ مريضها و کارم می شم و چقدر دقيق تر امروزکار کردم.

سه شنبه : امروز ساعت ۸.۳۰ به سرکار رسيدم .بعد تا ظهر تو اتاقم تو دانشگاه بودم . ناهار با حسن با هم خورديم و بعد هم رفتم به اتاقم در بيمارستان . ساعت ۶.۳۰ برگشتم دانشگاه تا بريم خريد و نزديکيهای ساعت ۹ رسيديم خونه.

چهارشنبه : امروز هوا بارانی و سرد بود و من تصميم گرفتم تو خونه بمونم و کار بکنم . بعد از ظهر رفتم بيرون و لامپ خورشيد مانند رو برای رو ميزم خريدم و يک آباژور هم برای خونه .

پنجشنبه : ساعت ۸ رفتم از اداره پست بسته ای رو که روز قبل آورده بودند و ما خونه نبوديم رو گرفتم و بعد هم رفتم بيمارستان. ظهر حسن از کلينيک اومد اتاق من و ساندويچهايی که از خونه آورده بودم٬ رو خورديم . بعد ساعت ۳ با يکی از همکارهام تو دانشگاه قرار داشتم . ساعت ۵ هم رفتيم جلسه هفتگی هميشگيمون. بعد از اون هم با گروهمون رفتيم شام بيرون .

جمعه : استاد عزيز از امروز به قصد زيارت و تجارت ٬ يک هفته ای در سفر هستند. من هم از اين فرصت استفاده کرده و به قصد تميز کاری در خونه موندم. از صبح تا ظهر وقت تونستم اتاق خوابو و کمدهای لباس رو تميز و مرتب کنم . لباسهای زمستونی رو در آوردم و تابستونيها رو تو چمدون گذاشتم. از ظهر هم تا عصر بقيه خونه رو تميز می کردم.  عصری حسن زودتر از دانشگاه اومد و انگار سرما خورده بود و چون هوا هم خيلی سرد بود ٬ تصميم گرفتيم تو خونه بمونيم.

شب حدود ساعت ۷ يکی از دوستامون زنگ زد و بعد که خداحافظی کردم ٬ به حسن گفتم فکر کنم دوست داشت اينجا بياند امشب ٬ حسن هم گفت خوب زنگ بزن بگو بياند.  ولی من اصلا حوصله آشپزی و شام درست کردن نداشتم. در نتيجه آقای همسر جان مجبور شد قبول کنه کباب درست کنه . تا ساعت ۸.۳۰ که اونها رسيدند ٬ پلو و کباب آماده بود. ولی فکر کنم حسن کلی تو حياط که ميخواست منقل رو درست کنه سرما خورد . ولی شب خوبی بود .شام ۱۲ که مهمونها رفتند من شروع کردم به شستن ظرفها و تميز کردن آشپزخونه و حسن هم رفت بخوابه ٬ چون صبح زود بايد می رفت سرکار و منم حدود ساعت ۲ خوابيدم.

شنبه : امروز تصميم داشتم برم بيرون خريد برای ايران . صبح که از خواب بيدار شدم ديدم اينقدر آسمون ابريه که فکر کردم بيرون خيلی سرده و اصلا حس بيرون رفتن رو نداشتم.  صبحانمو همراه با ديدن يک قسمت فيلم friends خوردم . بعد اومدم يک کم وب گردی و بعد اتفاقی با خوندن نامه های يک  دختر به مادرش  اينقدر دلم گرفت و احساس دلتنگی کردم که کلی گريه کردم. بعد با خودم گفتم اينطوری که نميشه ٬ رفتم لباس پوشيدم و تو هوای سرد بارونی کلی دويدم ٬ حدود ۴۵ دقيقه . به خونه که رسدم کلی حالم خوب شده بود و انرژی دار .

ديروز عصری که آقای همسر جان از دانشگاه اومد ٬ آمد بالا و گفت اون لباسهايی که تو کيسه دم در گذاشتی رو ميخوای بندازی بيرون ٬ منم گفتم بله . گفت اون بلوز شلوار صورتی که اون تويه ٬ همونی نيست که سال اول ازدواجمون داشتی ٬ چرا ميخوای بندازيش بيرون ٬ من کلی باهاش خاطره دارم. منم کلی متعجب شده بودم که از کی تا حالا اينقدر همسر جان عزيز به لباسهای من دقيق شده اند . ولی بهرحال گفتم نميدونستم دوستش داشتی ٬ ولی رنگش خراب شده .  امروز داشتم لباسهای شسته شده رو از تو ماشين لباسشويی در می اوردم٬ ديدم لباس صورتی هم تو ماشين بوده . مثل اينکه آقای همسر جان اونو دوباره تو ماشين گذاشته ٬ جان  !!

يکشنبه :

   + Passenger - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦