زندگی می گذرد....

۱:چندین ماه هست که منتظر هستم ٬ زود ماه نوامبر بیاید و بریم فیلم بادبادک باز  و یا بقول افغانیها «کاغذپران‌باز» که از رمان پرفروشی  به همین نام اثر نویسنده افغانی مقیم کالیفرنیا خالد حسینی است را ببینیم. امروز شنیدم که اکران فیلم به خاطر مخالفتهایی در افغانستان به تعویق افتاده است که باعث تاسف است. دفعه قبل٬در تعطیلات عید که ایران بودم٬ این کتاب رو تو کتابهای مامانم دیدم و شروع به خواندن آن کردم. از آن داستانها و رمانهای فراموش نشدنی است که تمام عمر داستان آن در ذهنت باقی می ماند. داستانی تلخ و دردناک٬ که حتی اواسط کتاب دیگر دوست نداشتم داستان را دنبال کنم ٬ ولی حس ناشناخته ای تو را به خواندن و رسیدن به انتهای این داستان دردناک ترغیب میکند. از اون معدود داستانهایی است که دوباره آن را نخواهم خواند٬ اگرچه خواندنش رو به همه توصیه میکنم. ( اگرچه حالا کتاب صوتی آن را هم دارم ٬ ولی دوست ندارم این داستان تلخ که حکایتی از جنگ و تعصبهای قوم در افغانستان بوده ٬ را بشنوم.).  علاقه  به دیدن فیلم  این داستان هم٬ شاید حسی از کنجکاوی و علاقه به شنیدن صدا و لهجه دلنشین افغان است !!

۲:این شعر تولد یک زن٬ هم زیبا و خواندنی است. "نگاه های مضطرب و منتظر٬ سوالهای پی در پی٬ انتظار کشنده ..."  ( از شاعر افغانی این شعر که خانمی بسیار زیبا و متین است٬ یک شعر زیبای دیگر شنیده بودم ٬ که پیدا نمیکنمش.)

۳: هفته پیش هشتصدمین سالروز تولد مولانا و روز جهانی مولانا بود. "افغانیها مولانا را افغانی می دانند٬چون در بلخ به دنیا آمده. ما ایرانیها حضرت مولانا را ایرانی می دانیم چون در روزگاران گذشته٬ شهر بلخ جزو خراسان بزرگ بوده و آثار مولانا به زبان فارسی سروده و نوشته شده . ترکها مولانا را از خود می دانند٬ چون ۴۳ سال از عمر پر بار خود را در قونیه گذرانیده. اما براستی مولانا کیست ؟"* ٬ بهترین شرح  زندگی مولانا را دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب پله پله تا ملاقات خدا به رشته تحریر در آورده اند.  حالا چون خیلی امروز از فارسی دری و شیرینی لهجه افغانی نوشتم٬ این برنامه را به این مناسبت گوش کنید.  (* از مقدمه نمایش شمس پرنده نوشته خانم پری صابری)

 ۴: دیدید بعضی وقتها از بعضی سوالات خارجیها در مورد ایران تعجب میکنیم و یا حتی آشفته میشویم که چرا اینگونه فکر میکنند که ایران از پیشرفت و تکنولوزی مدرن بدور است و تجسمشان از ایران بیابانی مملو از شتر و زنان پوشیه بند و مردمی فقیر است . که خوب نباید با این تبلیغات منفی رسانه های غربی عجیب به نظر برسد ( اگرچه من خودم تا حالا با کسی با این دید منفی نسبت به ایران برخورد نداشته ام .)  حالا تصور کنید که یک خانم ایرانی که تازه چند سال است از ایران خارج شده و اخیرا دانشجوی دوره لیسانس شده ٬ دیشب تو مسجد از من سوال کرد شما که در ایران درس خواندید ٬ آیا سخت نیست اینجا به دانشجوها درس میدهید ؟و  آیا در ایران هم دستگاه اسلیت لامپ رو دارید و آیا آنجا هم دانشجویان مثل اینجا کارهای کلینکی رو یاد میگیرند؟؟!!!

سوالاتی تعجب  برانگیزه که از طرف یک ایرانی پرسیده بشه ٬ نه ؟؟؟ 

۵: این دعای جوشن کبیر چه زیباست . به هر کدام از این القاب خداوند که فکر میکنی دریایی از رحمت و آرامش میبینی !

۶: از بس همه اخبار  ٬ همه در مورد گمانه زنیهای مختلف درباره برنامه اتمی ایران و احتمال جنگ و  حمله نظامی به ایران است ٬ سرگیجه گرفته ام. اصلا نمیخوام به هیچ خبری گوش کنم .

۷:دیروز مامان تو ایمیل برام نوشته بودند:" بخاطر هیچ چیز ناراحت نشو و نگران مباش٬ چون بقول اشو اینهم میگذرد." و واقعا هم همینطوره ٬ زندگی می گذرد...

۸: چقدر دلم برای مامان و بابا تنگ شده .... ٬ تحمل دوری و غربت بعد از این همه سال هیچ کم که نشده ٬ بیشتر هم شده ٬ وقت شاید قویتر شده ام که میتونم احساساتم رو پنهان کنم .

۹: تولد عزیزترین دوستم و همراه همیشگیم٬ که پروپاقرصترین خواننده این نوشته های بی ارزش هم هست ٬ مبارک باشه !

۱۰: چند روز پیش یکی از دوستام که خیلی نگران گزارش سال اول PhDش بود ٬ بمن میگفت آیا واقعا داری تزتو تموم میکنی ٬ چون هیچ استرسی در وجودت دیده نمیشه و خیلی خونسردی٬ بقیه اینطوری نبودند!! گفتم : واقعا ؟ پس بیخود نیست ٬ استادم نگرانیهامو جدی نمیگیره ٬ چون در چهره ام علامتی از این اضطراب درونی  و خستگی نیست ٬ باید چهره ام رو عوض کنم !!!  ولی واقعیت اینه که درعمق درونم آرامم و نگرانی اصلیم تمام شدن پایان نامه نیست ٬ چون بهرحال تمام خواهد شد ٬ ولی اینکه چطور تمام شود مساله مهم است .  ( اینو نوشتم ٬ به خودم قوت قلب بدم !!!)

۱۱:  امروز از صبح شروع کردم ٬ چند تااز کارهایی رو که ازش همیشه فرار میکنم رو انجام دادم٬ شامل تمیز کردن کف آشپزخانه ٬ شستن لباس با دست ٬ اتو کردن  و خوب البته چند تا کار لذت بخش تر شامل تمیز کردن خونه ٬ آشپزی٬... . هنوز کلی لباس برای اتو زدن مونده و کمد ها که باید مرتب بشه ٬ ولی از همه مهمتر  باید دو تا فصل دیگه رو تموم کنم  و چند تا کار نوشتنی دیگه ٬ که این دو روز تعطیل باید انجام بدم.

۱۲: یک جمله ای که هر روز باید به خودم یادآوری کنم :

"Time is what we want most, but what alas! we use worst. "-William Penn

۱۳: یک چیزی یادم اومد ٬ اینجا بنویسم یادم نره: چند وقت پیش داشتم مطلبی در مورد آداب غذا خوردن و مهمانی در مورد انگلیسیها میخوندم.  از توصیه هایی که در این کتاب شده بود ٬ یکی این بود که اگر سر میز غذا کسی نمک رو درخواست کرد ٬ باید هم نمکدان و هم فلفل پاش رو با هم با یک دست به اون فرد داد. چون این نشانه ادبه و انگلیسیها بر اساس یک سنت قدیمی بد میدونند نمک از فلفل جدا باشد. چند وقت بعد ٬ در یک مهمانی شام رسمی ٬ در میز ما یک خانمی بود که خیلی متشخص به نظر میرسید ٬ منم برای اینکه امتحان کنم ایشون چقدر انگلیسیه(!!!) ٬ ازشون درخواست کردم لطفا نمکدان رو بدهید و در کمال تعجب ایشون هر دوی نمکدون و فلفل رو به من دادند و گفت بهتره فلفل رو هم داشته باشید !!!! و  با موفقیت  یک انگلیسی واقعی شناخته شد. 

  14: And finally October is here again with those short, chilly and grey days ( except yesterday which was really sunny). There are lots of work to do and time is running.  I like to back to my old style of writing my memories in English . I missed those notes and I try again to write more in English after now.

 حالا باید برم ٬ بقیه کارهای خانه داریمو تموم کنم ٬ قبل از اینکه آقامون بیاد خونه .....

 

   + Passenger - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦